خود به نام سلطان محمود را سردار لشكر كرده و از راه خشكى فرستاده بود و خودش با چهارصد فروند كشتى از راه رود سند به مير عيسى هجوم آورده بود .
در اين زمان بود كه ما به آنجا رسيديم . سلطان محمود كه به آنجا رسيده بود و از آمدن ما خبر يافت كس فرستاد و با احترام بسيار ما را پيشواز كرد . در اوايل ماه ربيع الاخر با او ملاقات كرديم . مقدارى تحفهء فقيرانه هديه داديم او نيز از اين بنده تعظيم و تكريم كرد . سر و پا داد يعنى خلعتهاى گوناگون انعام نمود و اسم ما را « لشكر غيب » گذاشت و حكمرانى شهر ديول سند را كه بندرگاه شهر لاهور در كنار سند است به اين فقير پيشنهاد كرد . اما فقير قبول نكرد و اجازهء رفتن خواست .
سلطان محمود گفت ان شاء اللّه پس از فتح اجازه با خود شماست و به صحت و عافيت برويد نامهاى نيز به پيشگاه سعادت دستگاه نوشت .
الغرض از ما خواست كه در جنگ با مير عيسى به ايشان كمك كنيم .
اما مسلمانان آنجا پيش ما تضرع كردند و گفتند شما تفنگ و خمپاره به كار نبريد زيرا ما همه از يك قوم هستيم و باهم خويشاوند و برادريم ، در طرف مقابل ما هم خويشاوندان و فرزندان ما هستند .
ما هم كمكى نكرديم اما براى حل اختلاف و برقرارى صلح ميان طرفين اقدام كرديم .
از مشايخ سند شيخ عبد الوهاب را ديدن كرديم و از او دعاى خير گرفتيم . شيخ ميرك و شيخ جمال را هم زيارت كرديم .
جنگ با مير عيسى يك ماهى طول كشيده بود . در اين مدت تعبيههاى
مرآت الممالك ( سفرنامه اى به خليج فارس ، هند ، ما وراء النهر وايران ) ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: محمود تفضلى
ص٧٩