آنها را هم فرستاديم . اگر خواسته باشيد بازهم مىفرستيم . « 1 »
در مقابل اين جواب ما خود را از راه ما كنار كشيدند و ما توانستيم به راه خود ادامه دهيم .
پانزده روز در ريگستان و بيابان رفتيم تا روزى به شهر وانيكه در سرحدّ ولايت سند رسيديم . در آنجا شترهاى ديگرى كرايه گرفتيم و پس از پنج روز به شهر جونه و از آنجا هم به شهر باغ فتح رسيديم .
حسن ميرزا پادشاه سند كه از چهل سال قبل در اين ولايت حكمرانى داشته از پنج سال پيش نيمى از بدنش فلج شده بود و نمىتوانست بر اسب سوار شود . به اين جهت هميشه با كشتىهائى كه بر روى رود سند در رفت و آمد بودند به هر جا مىخواست مىرفت .
در شهر تته پايتخت سند مير عيسى ترخان كه از اميران محلى بود چند تن از بندگان و سرآمدان حسن ميرزا را كشته قلعه نصرت آباد را متصرف شده خزينه حسن ميرزا را تصاحب كرده و ميان لشكر خويش پخش كرده بود و به نام همايون « 2 » پادشاه خطبهء آدينه خوانده و نقاره زده بود .
حسن ميرزا هم كه در اين وقت در شهر بكره بوده برادر رضاعى
هامش
( 1 ) - كلمات « دارو » و « مهره » به همين صورت در متن كتاب بمعنى « باروت » و « گلوله » به كار رفته است . معنى عبارت هم اينست كه اگر بخواهيد باز تيراندازى خواهيم كرد .
( 2 ) - همايون پادشاه هند كه به علت شورشى از دهلى گريخت و بدربار شاه طهماسب پناهنده شد در اين موقع به هند بازگشته بود و در دهلى سلطنت داشت .
در صفحات آينده مطالب بيشترى دربارهء او خواهد آمد .