بالاخره شب فرا رسيد . ما دوباره به خليج هرمز بازگشتيم . بادى شديد وزيدن گرفت ما ناوها را دو به دو در حال نيمه لنگر با طناب به هم بستيم . غرابها را به ساحل كشانديم و با سرنشينان كه همه پريشان احوال بودند همراه غدرغهها لنگر كشيديم و آن شب را چاروناچار از برّ عرب و سواحل دور شديم . و بادبان گشاده خود را به درياى عمان يعنى بحر بىپايان افكنديم . عاقبت به بّر جاش « 1 » از ولايت كرمان رسيديم .
چون سواحل آن منطقه همه « يالى » و درياى باز بود يعنى بندر نداشت به موازات ساحل به راه خود ادامه داديم . در اثناى راه هميشه آلت افكنده عمق آب را اندازهگيرى مىكرديم و مىرفتيم .
دو سه روزى بدين منوال دريا را پيموديم . بالاخره به كيچىمكران از ولايت مكران رسيديم . چون شب نزديك بود نتوانستيم به ساحل فرود آئيم .
آن شب را در دريا در نزديكى ساحل گذرانديم تا چون صبح شد .
تلاطم دريا سرنشينان را بسيار پريشانحال مىكرد بالاخره با هزار دشوارى و بلا و محنت فرداى آن روز به بندر شهبا آمديم . در آنجا يك واحد « نوقاق » يعنى باصطلاح ما « پركندهءلوند » بود كه زورقهاى نجات هم داشتند . ديدهبانان ايشان كه ما را ديده بودند كسانى را پيش ما فرستادند .
وقتى كه رسيدند و گفتيم كه ما مسلمان هستيم به رئيس خود خبر دادند .
رئيس ايشان به كشتى ما آمد . چون در كشتىهاى ما يك قطره هم آب آشاميدنى نمانده بود و مردم ما از تشنگى داشتند هلاك مىشدند .
هامش
( 1 ) - بندر جاسك امروزى .