هامش
عمر بن سعد در آن روز برابرش بر سر دست راه مىرفت .
كمره اى ، ترجمهء امالى ، / 133 - 134
ابن بابويه وابن قولويه وشيخ مفيد وشيخ طبرسى به أسانيد معتبره از اصبغ بن نباته وغير أو روايت كرده اند كه : روزى حضرت أمير المؤمنين عليه السلام بر منبر كوفه خطبه مىخواند ومىفرمود : « از من بپرسيد آنچه خواهيد ، پيش از آن كه مرا نيابيد . پس به خدا سوگند ياد مىكنم كه هر چه سؤال كنيد از خبرهاى گذشته وآينده ، البتة شما را به آن خبر مىدهم . »
به روايت ديگر فرمود : « به خدا سوگند كه از گروهى كه صد كس را گمراه كنند يا صد كس را هدايت كنند اگر از من بپرسيد ، خبر مىدهم شما را به آنها وسركردهء آنها وداعى آنها تا روز قيامت . »
پس سعد بن أبي وقاص برخاست وگفت : « يا أمير المؤمنين ! خبر ده مرا كه در سر وريش من چند مو هست ؟ »
فرمود : « خليل من رسول خدا مرا خبر داده كه تو اين سؤال از من خواهى كرد ، وخبر داد كه چند مو در سر وريش تو هست ، وخبر داد كه در زير هر مويى شيطانى هست كه تورا گمراه مىكند ، ودر خانهء تو پسرى هست كه فرزند من حسين را شهيد خواهد كرد . اگر خبر دهم عدد موهاى تورا ، تصديق من نخواهى كرد ، وليكن به آن خبري كه گفتم حقيقت گفتار من ظاهر خواهد شد . »
در آن وقت عمر بن سعد كودكى بود وتازه به رفتار آمده بود .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 560 - 561