ابن شهرآشوب ، المناقب ، 4 / 52 / عنه : محمّد بن أبي طالب ، تسلية المجالس ، 2 / 100 - 101 ؛ الحرّ العاملي ، إثبات الهداة ، 2 / 590 ؛ السّيّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، 3 / 501 - 502 ؛ المجلسي ، البحار ، 44 / 184 - 185 ؛ المشهدي القمي ، كنز الدّقائق ، 10 / 470 - 472 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 50 - 51 ؛ القزويني ، تظلّم الزّهراء ، / 10
هامش
- پس حضرت فرمود : « ماييم آنها كه علم كتاب نزد ماست ، وبيان آنچه در كتاب است ما مىدانيم ، ونيست نزد احدى از خلق خدا آنچه نزد ما هست ؛ زيرا كه ما محل رازهاى پنهان خداييم . »
پس تبسم نمود وفرمود كه : « ماييم آل اللَّه ووارثان رسول خدا . »
گفتم : « خدا را حمد مىكنم بر اين . »
پس فرمود : « داخل شو . »
چون داخل مسجد شدم ، ديدم كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته ورداى مبارك خود را بر پشت زانوهاى خود بسته . ناگاه ديدم كه حضرت أمير المؤمنين عليه السلام بر گريبان أبو بكر چسبيده ، ورسول خدا انگشت خود را به دندان مىگزد وبه ابىبكر مىگويد كه : « بد خلافتي كردى تو وأصحاب تو در أهل بيت من . بر شما باد لعنت خدا ولعنت من . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 518
وديگر راوندى از باقر عليه السلام حديث مىكند كه : جماعتى بعد از حسن سلام اللَّه عليه ، به حضرت حسين عليه السلام آمدند وعرض كردند : « يا بن رسول اللَّه ! از آن كرامات عجيب كه أمير المؤمنين عليه السلام با ما مىنمود ، در نزد تو چيست ؟ »
فرمود : « پدر مرا مىشناسيد ؟ »
عرض كردند : « چگونه نشناسيم ! ؟ »
دست بزد وپردهاى كه بر باب بيت آويخته بود ، بر كشيد وفرمود : « نگران شويد . »
چون نظر كردند ، أمير المؤمنين را در آن بيت نگريستند .
فقالوا : « نشهد أنّه خليفة اللَّه حقّاً ، وأنّك ولده . »
گفتند : « شهادت مىدهيم كه أمير المؤمنين خليفهء بر حق است خداى را ، وتو فرزند اويى . »
سپهر ، ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السلام ، 4 / 18