تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1139

مساهمون:

ص١١٣٩
هامش
- آنچه أو از طرف خدا آورده اقرار داشته باشى . گفت : غير از اين را پيشنهاد كن . گفتم : از همان راهى كه آمده‌اى ، بازگردى . گفت : به خدا قسم ، زنان قريش نبايد اين سخن را بگويند كه من از مقابل تو گريختم . گفتم : پس پياده شو تا من با تو بجنگم . گفت : اما اين پيشنهاد را مىپذيرم . پس پياده شد ، پس دو ضربت ميان من وأو رد وبدل شد ، ضربت أو به سپر خورد وشمشير از سپر رد شده بر سر من رسيد ، ومن ضربتي به أو زدم كه هر دو پايش قطع شده . پس خدا اورا به دست من كشت . در ميان شما كسى هست كه اين كار را كرده باشد جز من ؟ » گفتند : « به خدا كه نه . » فرمود : « شما را به خدا قسم مىدهم ، آيا در ميان شما جز من كسى هست كه هنگامى كه مرحب آمد ومىگفت : من همانم كه مادرم مرا مرحب نام‌گذارد - قهرمانى هستم سر تا پا غرق در اسلحه وتجربه آموخته - كه گاهى با نيزه وگاهى با شمشير مىجنگم . پس من به سوى أو بيرون شدم . ضربتي أو به من زد وضربتي من به أو زدم ، سنگى كنده شده بر سر داشت ، چون از بس سرش بزرگ بود كلاه خودى بر سر أو جاى نمىگرفت ، شمشير من سنگ را از سر أو انداخت وبر سر أو رسيد ومن اورا كشتم . در ميان شما كسى هست كه چنين كارى كرده باشد ؟ » گفتند : « به خدا كه نه . » فرمود : « شما را به خدا قسم مىدهم ، آيا به جز من در ميان شما كسى هست كه خداوند آيهء تطهير را در شأن أو فرو فرستاده باشد ( خداوند خواسته است كه پليدى را فقط از شما خاندان ببرد وشما را كاملًا پاكيزه نمايد . سورهء احزاب ، آيهء 33 ) . پس رسول خدا ، عباى خيبري اى كه داشت برگرفت ومرا وفاطمه وحسن وحسين را در زير عبا جا داد ، سپس عرض كرد : پروردگارا ! اينان خاندان من هستند ، پليدى را از آنان ببر وآنان را كاملًا پاكيزه گردان ؟ » گفتند : « به خدا كه نه . » فرمود : « شما را به خدا قسم مىدهم ، آيا به جز من در ميان شما كسى هست كه رسول خدا دربارهء أو فرموده باشد : من سرور فرزندان آدم هستم وتو يا علي ، سرور عرب مىباشى ؟ » گفتند : « به خدا كه نه . » فرمود : « شما را به خدا قسم مىدهم ، آيا در ميان شما به جز من كسى هست كه پيغمبر خدا در مسجد بود ، ناگهان ديد چيزى از آسمان فرومىآيد . شتابان به سوى أو رفت واصحابش به دنبال حضرت . پس به چهار سپاه رسيدند كه تابوتى را به دوش مىكشيدند ، به آنان فرمود : بر زمين بگذاريد . وآنان تابوت را بر زمين گذاشتند . فرمود : روى آن را باز كنيد . باز كردند . جنازهء سياهى كه آهنى بر دور گردن داشت ، در آن بود . رسول خدا فرمود : اين كيست ؟ گفتند : غلامي است از طايفهء بنىرياح فرار كرده بود كه خبيث بود وفاسد . به ما دستور دادند كه جنازهء اورا با غلى كه در گردن دارد ، دفن كنيم . من به أو نگاه كردم وعرض -