تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
هامش
- ان شاء اللَّه كه آنچه من از أو شناخته أم شما نيز بدانيد ومردمان را نيز معلوم شود وبدانند كه رأى من صواب است . » در اين باب گفتند : « چون چنين است كه أمير المؤمنين را به أو رأى است ودر أو رشدى مىبيند توقف كند كه أو چيزى بياموزد وپارهء فقه برخواند كه ما دانيم كه اين سن كه أو راست علمي وفقهى نباشد . » گفت : « من اين جوان را از شما بهتر دانم وبر أحوال أو مرا وقوف تمام است . أو از أهل بيتي است كه مادهء فضل وعلم ايشان از خداى باشد والهامى كه خداى تعالى اورا وپدران اورا داد كه ايشان در علم دين به كسى محتاج نباشند وهمهء جهان با ايشان محتاج باشند وايشان در اين معنى به درجهء كمال باشند وآنان كه جز ايشان بودند از رعاياء ناقص همه از ايشان گرفتند وآموختند واگر خواهيد تا بدانيد كه اين چنين است كه من گفتم امتحان كنيد اين جوان را با آنچه شما خواهيد از مسائل در فنون علم تا پيدا شود آنچه مقصود ماست . اگر جواب دهد به صواب مردمان را سداد رأى أمير المؤمنين پيدا شود شما را آنچه من گفتم گفتند روا باشد . » بر اين اتفاق كردند آنگه بيامدند ويحيى الاكثم را كه أو قاضى القضاة بود در آن وقت از أو درخواستند وگفتند : « أيها القاضي ! ما را آرزويى است بر تو . » گفت : « چيست آن ؟ » گفتند : « مىبايد كه روزى مجمعى بزرگ باشد وجمعى حاضر آيند پيش أمير المؤمنين مأمون عليه 2 ما يستحق تو مسئلهء مشكل اختيار كنى واز پسر رضا بپرسى واورا پيش مأمون وجماعتى حاضران خجل كنى . » واورا بر آن مال بسيار وعده دادند . گفت : « روا باشد همچين كنم . » به نزديك مأمون آمدند ، گفتند : « ما يحيى أكثم را كه قاضى است از قبل تو اختيار كرديم تا از أو مسئلهء پرسد ، تا اين حال معلوم شود ، روزى تعيين فرماى . » گفت : « همچنين كنم . » آنگه روزى اختيار كرد ومجمعى بساختند ويحيى أكثم را بياوردند وحاضر آمدند ومأمون بفرمود تا برابر دست أو براي محمد بن علي تقى عليه السلام دست باز كردند وبالشها بنهادند وأو بيرون آمد ودر دست راست بنشست ويحيى أكثم در پيش أو بنشست وتقى عليه السلام در سن نه سال بود وچند ماه ، ومردم هر كس بر مراتب خود بنشستند وبايستادند ، ومأمون در دست خود بنشست . يحيى أكثم گفت : « يا أمير المؤمنين ! دستور باشد كه اين سيد را يعنى محمد بن علي التقى را مسئلهء پرسيم ؟ » مأمون گفت : « دستوري از أو خواه . » يحيى روى به أو كرد وگفت : « جعلت فداك ! دستور باشد كه مسئلهء پرسم ؟ » أبو جعفر عليه السلام گفت : « بپرس . » گفت : « چه گوئى در محرمى كه صيدى را بكشد ؟ » أبو جعفر گفت : « اين صيد را در حل بكشد يا در حرم ، عالم باشد به آن يا جاهل ، بنده باشد يا آزاد ، بزرگ باشد يا كوچك ، مبتدى باشد يا معيد ، صيد از ذوات الطير باشد يا از وحوش ، از بزرگان باشد صيد يا از خوردان ، مصرّ باشد بر آن يا پشيمان ، به شب باشد يا به روز ، محرم با حج احرام دارد يا به عمره ؟ » يحيى أكثم كه اين بشنيد متحير شد وكلامش ملجلج شد وعجز وانقطاع بر أو ظاهر شد ، چنانكه أهل مجلس بدانستند .