هامش
- مىشود ومسرور مىگردم ونام آن عالىمقدار را كه ذكر مىكنم ، غمهاى من به هيجان مىآيد ومرا از گريه طاقت نمىماند ؟
پس خداوند عالم قصهء شهادت ومظلوميت آن جناب را به زكريا وحى فرمود وگفت : كهيعص ، پس كاف اشاره به نام كربلاست ، ها هلاك عترت طاهره است ، يا يزيد است كه كشنده وظالم ايشان بود ، عين عطش وتشنگى ايشان است در آن صحرا وصاد صبر ايشان است بر آن مصيبتها .
چون زكريا اين قصهء دردناك را شنيد ، سه روز از مسجد حركت نكرد ، كسى را نزد خود راه نداد ، مشغول گريه وزارى وناله وبىقرارى شد ، مرثيه بر مصيبت آن حضرت مىخواند ومىگفت : الهى آيا دل بهترين خلقت را به مصيبت فرزندش به درد خواهى آورد ؟ آيا بلاى چنين مصيبتى را به ساحت عزت أو راه خواهى داد ؟ آيا به على وفاطمه جامهء چنين مصيبتى را خواهى پوشانيد ؟ آيا چنين درد والمى را به منزل رفعت وجلال ايشان درخواهى آورد ؟ »
بعد از اين سخنان مىگفت كه : « الهى ! مرا فرزندى كرامت فرما كه در پيرى ديدهء من به أو روشن شود ، چون چنين فرزندى كرامت فرمايى مرا فريفتهء محبت أو گردان ، پس چنين كن كه دل من در مصيبت آن فرزند چنان به درد آيد كه دل محمد حبيب تو براي فرزندش به درد خواهد آمد . »
پس خداى يحيى را به آن حضرت كرامت فرمود ، مانند حضرت امام حسين عليه السلام به شهادت فائز گرديد . »
حضرت يحيى شش ماه در شكم مادر بود وحمل حضرت امام حسين عليه السلام نيز شش ماه بود .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 535 - 536
وديگر در « احتجاج » سند به سعد بن عبداللَّه مرفوع مىشود كه گفت : سؤال كردم از قائم آل محمد صلى الله عليه وآله از تأويل : كهيعص .
فرمود : اين حروف از مرموزات اخبار غيب است وخداوند بندهء خود زكريا را بر اين معنى مشرف ومطلع ساخت . آنگاه از براي محمد به شرح كرد ، همانا زكريا از خداوند خواستار شد كه اورا به اسماى خمسه آموزگارى كند . آن وقت جبرئيل فرود شد واين نامهاى مبارك را به أو تذكره كرد . زكريا چون ياد مىكرد محمد ، على ، فاطمه وحسن عليهم السلام را شاد مىشد وغم واندوه أو منكشف مىگشت وچون نوبت به حسين عليه السلام مىرسيد گلوگاه اورا گريه فشار مىداد ، نفس متتابع مىگشت ودير برمىآمد :
فقال ذات يوم : « إلهي ما بالي إذا ذكرت أربعة تسلّيت بأسمائهم من همومي ، وإذا ذكرت الحسين تدمع عيني وتثور زفرتي ؟ »
يك روز گفت : « اى پروردگار من ! چه افتاد مرا كه چون فرا ياد مىآورم آن چهار تن را به اسماى ايشان منجلى مىشود هموم من وچون نام حسين را بر زبان مىآورم أشك من روان مىگردد ونفس من به ثوران مىافتد . » لاجرم خداوند اورا از قصهء حسين آگهى داد .
فقال : « كهيعص ، فالكاف اسم كربلاء ، والهاء هلاك العترة الطّاهرة ، والياء يزيد وهو ظالم الحسين ، والعين عطشه ، والصّاد صبره . »