وقلت وخير القول ما كان صادقاً * ولا يستوي في الدّين حقّ وباطل
ولا يستوي من كان بالحقّ عالماً * كآخر يمسى وهو للحقّ جاهل
وأنت « 1 » الإمام الحقّ يعرف فضله * وإن قصرت عنه النّهى والفضائل
وأنت وصيّ الأوصياء محمّد * أبوك ومن نيطت إليه الوسائل « 2 »
هامش
( 1 ) [ البحار : « فأنت » ]
( 2 ) - وديگر ابن شهرآشوب روايت مىكند كه : غانمبن امغانم با مادر خويش داخل مدينه گرديد واز مردم مدينه پرسش نمود كه مرا دلالت كنيد به مردى از بنىهاشم كه نام أو على باشد ، اورا به علي بن عبداللَّه ابن عباس دلالت كردند ، به نزد أو آمد وگفت : « مرا سنگى است كه على وحسن وحسين عليهم السلام بر آن خاتم زدهاند ، ومرا گفتهاند مردى از بنىهاشم كه نام أو على است اين حصاة را به خاتم مزين تواند فرمود . »
علىبن عبداللَّهبن عباس گفت : « اى دشمن خدا ! بر على وحسن وحسين عليهم السلام دروغ مىبندى ؟ ! »
غانم مىگويد : « از پس آن كه مرا به كذب نسبت كردند ، جماعتى از بنىهاشم كه خويشاوندان علىبن عباس بودند ، مرا چندان بزدند كه از گفته پشيمان گشتم وآن حصات را نيز از من بگرفتند ومن با سر ومغز كوفته ورو وموى آشفته به منزل خويش باز شدم ، وشبانگاه چون بخفتم در خواب حسينبن علي عليه السلام را ديدار كردم .
وهو يقول لي : « هاك الحصاة يا غانم وامض إلى عليّ ابني ، فهو صاحبك . »
فرمود : « اى غانم ! اينك حصات تو است ، برگير وبه نزد فرزند من على رو ، أو است كه حصات را طبع كند وخاتم بر زند . »
چون از خواب برانگيخته شدم ، آن حصات را كه از من مأخوذ داشتند ، در دست خويش ديدم ، از جاى برجستم وبه نزد علىبن الحسين آوردم ، بگرفت وخاتم بر نهاد .
فقال لي : « إنّ في أمرك لعبرة فلا تخبر به أحداً . »
فرمود : « اى غانم ! در اين امر كه از براي تو رخ نمود ، عجبي وعبرتي است ، از اين قصه هيچ كس را آگهى مده . »
آنگاه غانم بن امغانم به انشاى اين اشعار پرداخت :أتيت عليّاً أبتغي الحقّ عنده * وعند عليّ غيره لا أحاول
فشدّوا وثاقي ثمّ قال لي اصطبر * كأنِّي مخبول عراني خابل
فقلت لحاك اللَّه واللَّه لم أكن * لأكذب في قول الّذي أنا قائل
وخلّي سبيلي بعد ضنكٍ فأصبحت * مُخلّاة نفسي وسربي مثاقل
وقلت وخير القول ما كان صادقاً * ولا يستوي في الدّين حقّ وباطل
ولا يستوي من كان بالحقّ عالماً * كآخر يُمسي وهو للحقّ جاهل
وأنت الإمام الحقّ يُعرف فضله * وإن قصُرت عنه النُّهى والفضائل