تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 952

مساهمون:

ص٩٥٢
فقال مولى امّ سلمة : « 1 » فرّجتِ عنِّي فرّج اللَّه عنكِ ، واللَّه لا « 2 » سببت عليّاً « 2 » أبداً ( 10 * ) 1 . « 3 » الصّدوق ، الأمالي ، / 380 - 382 ، المجلس 60 رقم 10 ، معاني الأخبار ، / 204 رقم 1 / عنه : الطّوسي ، الأمالي ، / 424 - 426 رقم 91952 ؛ الطّبريّ ، بشارة المصطفى ، / 58 - 59 ؛ الطّبرسي ، الاحتجاج ، 1 / 288 - 289 ؛ ابن طاوس ، اليقين ، / 606 - 607 ؛ الإربلي ، كشف الغمّة ، 1 / 400 - 401 ؛ الحلّي ، كشف اليقين ، / 459 - 461 ؛ البرسي ، مشارق أنوار اليقين ، / 103 - 104 ؛ المجلسي ، البحار ، 29 / 421 - 422 ، 32 / 298 - 299 رقم 258 ؛ القندوزي ، ينابيع المودّة ( ط أسوة ) ، 1 / 242 « 3 »
هامش
( 1 - 1 ) [ ينابيع المودّة : فجزاكِ اللَّه عنّي ، لا أسبّه أبداً ] . ( 2 - 2 ) [ الطّوسي : عدت إلى سبّ عليّ ] . ( 3 ) - به أم سلمة زوجهء پيغمبر رسيد كه يكى از مواليانش به على بد مىگويد وأو را كم مىشمارد ، أو را خواست وبه أو گفت : « فرزندم ! به من خبر رسيده كه تو علي عليه السلام را كم مىشمارى وبه أو بد مىگويى ؟ » گفت : « مادرجان ! آرى . » فرمود : « مادرت به عزايت بگريد ، بنشين تا حديثي كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم برايت بگويم . در كار خود نظري كن ، ما نُه زن بوديم در خانهء رسول خدا صلى الله عليه وآله ، يك شب وروز نوبهء من بود كه پيغمبر پنجه در پنجهء على ودست بر شانهء أو داشت ، وارد حجرهء من شد وفرمود : از أطاق بيرون شو وما را تنها گذار ، من بيرون رفتم ومشغول راز گفتن شدند ، همهمهء آن‌ها را مىشنيدم ونمىفهميدم چه مىگويند تا به نظرم روز نيمه شد وآمدم پشت در وگفتم : يا رسول اللَّه ! اجازهء ورود دارم ؟ فرمود : نه ، ومن يكهء سختى خوردم از ترس اين كه از خشمش مرا رد كرده باشد يا آيه‌اى دربارهء من نازل شده باشد ، درنگى كردم ، بار دوم پشت در آمدم واجازهء ورود خواستم وفرمود : نه ، يكهء سخت‌ترى خوردم ودرنگى كردم وبراي بار سوم اجازه خواستم ، رسول خدا فرمود : اى أم سلمة ! وارد شو ، من وارد شدم ، على برابر أو زانو زده بود وعرض مىكرد : يا رسول اللَّه ! پدر ومادرم قربانت ، چون چنين وچنان شود به من چه دستوري مىدهى ؟ فرمود : دستور صبر است ، دوباره پرسيد ، فرمود : صبر ، دربارهء سوم فرمود : يا علي ، اى برادر ! چون چنين كنند شمشير خود بكش وبر شانه گذار وبزن وپيش رو تا مرا بر خورى وشمشيرت از خونشان بچكد . سپس رو به من كرد وفرمود : اى أم سلمة ! چرا افسرده اى ؟ عرض كردم : براي اين كه مرا رد كرديد ، فرمود : به خاطر دلتنگى از تو ردت نكردم ، تو در نظر خدا ورسولش نيكويى ، ولى چون آمدى جبرئيل سمت راست من بود وعلى سمت چپم وجبرئيل گزارش پيشامدهاى پس از من را به من مىداد وبه من سفارش مىكرد كه آن‌ها را به على وصيت كنم ؛ اى ام‌سلمه ! بشنو وگواه باش كه اين علىبن ابىطالب عليه السلام وزير من است در دنيا ووزير من است در آخرت ، اى ام‌سلمه ! بشنو وگواه باش اين علىبن ابىطالب پرچمدار من است -