وعبداللَّه بن جحش ، وعمّار بن ياسر ، وشماس بن عثمان بن الشّريد ، وعامر بن ربيعة ، ومعه امرأته امّ عبداللَّه بنت أبي حثمة ، فنزل أبو سلمة وعبداللَّه بن جحش في بني عمرو ابن عوف في أصحاب لهم ، ثمّ خرج عمر بن الخطّاب وعيّاش بن أبي ربيعة في أصحاب لهم ، فنزلوا على بني عمرو بن عوف .
ابن عساكر ، تاريخ دمشق ، 27 / 225 / عنه : المتّقي الهندي ، كنز العمّال ، 16 / 685 رقم 46325
وعن عطاء بن أبي رياح قال : هاجر أبو سلمة [ وامّ سلمة ] وخرج معهم عمّار بن ياسر ، وكان حليفاً لهم .
رواه الطّبرانيّ ، وفيه : عمر بن قيس المكّيّ ، وهو متروك . « 1 »
الهيثمي ، مجمع الزّوائد ( ط دار الفكر ) ، 9 / 478 رقم 1558
« 1 »
هامش
( 1 ) - عسقلانى در اصابه گويد : امسلمه وشوهرش ابوسلمه قديمالاسلام بودند وهر دو به حبشه هجرت كردند . وبعد از مراجعت از حبشه ، به مكة هجرت كردند واز مكة به مدينه آمدند . امسلمه گويد : چون شوهر من مهيا شد از براي هجرت بهمدينه ، رحل خود را بر شتر بستم وفرزند خود سلمه را با خود برداشتيم . چون حركت كرديم ، جمعى از رجال بنى المغيرة سر راه بر ما گرفتند وشوهر مرا گفتند : « ما هرگز نگذاريم كه اين زن كه از عشيرهء ماست ، تو أو را از وطن آواره بنمايى . »
پس مرا به عنف از ابوسلمه جدا كردند . جمعى از بنو عبدالاسد چون اين جسارت از بنىالمغيره ديدند ، در خشم شدند ، پيش آمدند وپسر من سلمه را از من ربودند . گفتند : « اكنون كه شما با بنى عم ما چنين كرديد ، ما هم سلمه را كه از ماست ، نمىگذاريم در نزد شما بوده باشد . »
پس بنى عبد الأسد ، فرزند من سلمه را بردند وشوهر من ابوسلمه را رها كردند ، وأو رفت تا داخل مدينه گرديد . وبنو المغيرة مرا در نزد خود محبوس داشتند . ومن همه روزه مىرفتم در ابطح وتا شام در آن جا مشغول گريه وناله بودم . هفت روز حال بدين منوال بود ، تا اين كه يك نفر از بنى أعمام بر من عبور داد ، حال مرا ديد . به نزد بنى المغيرة آمد ، گفت : « شما از اين بيچاره چه مىخواهيد كه بين أو وشوهرش وپسرش جدايى انداختيد ؟ »
اين وقت به حال من رقت كردند ومرا گفتند : « اگر مىخواهى ، برو به شوهر خود ملحق شو . »
وبنى عبدالاسد ، فرزند مرا به من رد كردند . اين وقت من بر شترى سوار شدم وفرزند خود را در دامن گرفتم وتنها از مكة به سوى مدينه حركت كردم ، تا اين كه به تنعيم رسيدم . در آن جا عثمان بن طلحه كه از بنى عبد الدار بود ، ملاقاة كردم . گفت : أين تريدِين يا بنت أبي أميّة ؟ قلت : أريد زوجي بالمدينة ، فقال : هل -