اللَّه وسألني اللَّه ، فأبيت عليه ، ودعوت غلاماً لي « 1 » يدعى رشيداً « 2 » من سبي أصبهان معه قناة له صُلبة ، فأخذتها منه ، ثمّ أحمل عليه بها « 1 » ، فنزل عن دابّته ، وألحقه حين استوت قدماه بالأرض « 3 » ، فأصفع « 4 » بها هامته ، فخرّ لوجهه ، ومضيتُ وتركته ، فبرأ بعد ؛ فلقيته مرّتين من الدّهر « 5 » ، كلّ ذلك يقول : اللَّه بيني وبينك ! وأقول : اللَّه عزّ وجلّ بينك وبين عمرو بن الحمق ! « 6 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 258 - 259 / مثله : أبو الفرج ، الأغاني ، 17 / 82 - 83
هامش
( 1 ) - [ لم يرد في الأغاني ] .
( 2 ) - [ الأغاني : بشيراً ] .
( 3 ) - [ الأغاني : على الأرض ] .
( 4 ) - [ الأغاني : فأصفق ] .
( 5 ) - [ الأغاني : دهري ] .
( 6 ) - عبداللَّه بن عوف بن احمر گويد : وقتي از غزوهء باجميرا باز مىگشتيم كه يك سال پيش از كشته شدن مصعب بن زبير بود ، يك عجم با من به راه مىآمد . به خدا از آن روز كه عمرو بن حمق را زده بود ، نديده بودمش وگمان نداشتم كه اگر ببينمش بشناسم . وچون ديدمش پنداشتم خودش است واين هنگامى بود كه خانههاى كوفه نمايان شده بود . خوش نداشتم از أو بپرسم : تويى كه عمرو بنحمق را زدى ؟ وبا من تندگويى كند . گفتمش : « از روزى كه در مسجد با ستون به سر عمرو بن حمق زدى تا امروز تو را نديده أم . اما اكنون وقتي تورا ديدم شناختمت . »
گفت : « خدا چشمت را نگيرد . چه چشم خوبى دارى . كار شيطان بود . شنيدم مردى پارسا بود . از اين ضربت كه زدم ، پشيمان شدم واز خدا آمرزش مىخواهم . »
گفتمش : « خبر ندارى ، به خدا از تو جدا نمىشوم تا ضربتي همانند آن كه به سر عمرو بن حمق زدى ، به سرت بزنم ويا من بميرم يا تو بميرى . »
مرا به خدا قسم داد . اما نپذيرفتم وغلامم را كه نامش رشيد بود واز أسيران أصفهان بود ، خواستم كه نيزه اى محكم داشت وآن را گرفتم كه به مرد عجم حمله كنم . وى از مركب خويش فرود آمد . وقتي قدم به زمين نهاد ، پيش دويدم وكله اش را با نيزه كوفتم كه به رو در افتاد . ومن برفتم واز أو جدا شدم . پس از آن بهى يافته بود ودو بار اورا بديدم كه هر بار أو مىگفت : « خدا ميان من وتو حكم كند . »
من نيز مىگفتم : « خدا ميان تو وعمرو بن حمق حكم كند . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2820