هامش
- « قال : ومن يزيد لا زاد اللَّه مزاده ولا بلّغه مراده ، ومن أبوه ؟ كانا قدماً غائصين في بحر الجلافة واليوم استويا على سرير الخلافة . »
گفت : « يزيد كيست كه خداوند بازدارد روزى أو را وقطع كند اميد أو را وپدرش كيست ؟ اين هر دو از قديم طريق جلافت سپردند وامروز بر سرير خلافت نشستند . »
چون يزيد اين كلمات بشنيد ، در غضب شد وهمى خواست تا طرماح را به قتل رساند . چون از معاوية رخصت نداشت ، خشم خود را فرو خورد وبر طرماح سلام داد وگفت : « أمير المؤمنين - يعنى معاوية - تو را سلام مىرساند . »
« فقال : سلامه معي من الكوفة . »
يزيد گفت : « حاجات خود را به شرح كن كه أمير المؤمنين مرا در اسعاف حاجات تو فرمان كرد . »
« قال : حاجتي إليه أن يقوم من مقامه حتّى يجلس من هو أولى منه بهذا الأمر . »
گفت : « حاجت من آن است كه معاوية از اين طلب باطل دست باز دارد وامر خلافت را بدان كس كه حق اوست ، باز گذارد . »
يزيد گفت : « از اين گونه سخن به كار نيست . بگوى تا اكنون چه خواهى ؟ »
گفت : « اكنون بايد معاوية را ديدار كرد . پيام أمير المؤمنين على را ابلاغ داشت . »
پس أو را در بساط معاوية درآورد وطرماح همچنان موزهء خويش در پاى داشت ، « قال له : اخلع نعليك ، قال : أهذا الوادي المقدّس فأخلع نعليّ ؟ »
گفتند : « در بساط معاوية موزهء خويش را فرو گذار . »
طرماح به جانب چپ وراست نگران شد وگفت : « مگر بساط معاوية وادى مقدس است كه من كفش خويش از پاى فرو گذارم ؟ »
آنگاه رو به جانب معاوية كرد وگفت : « السّلام عليك أيّها الملك العاصي . »
عمرو بن العاص قدم پيش گذاشت وگفت : « اى اعرابى ! تو را چه افتاد كه معاوية را پادشاه بزه كار خواندى وأمير المؤمنين خطاب نكردى ؟ »
« فقال : ثكلتك امّك ، نحن المؤمنون ، فمن أمّره علينا بالخلافة ؟ »
گفت : « مادر بر تو بگريد ، ماييم مؤمنان . كدام كس معاوية را بر ما أمير وخليفه ساخت ؟ »
معاوية گفت : « اى اعرابى ! سخن خويش بگوى . »
« فقال : كتاب مختوم من إمام معصوم . »
گفت : « نامهء سربسته دارم از امامي معصوم . »
گفت : « تسليم كن . »
« قال : أكره أن أطأ بساطك . » -