هامش
- گويد : وى نيز يكى از مردم كنده بود .
گويد : يزيد بن زياد بدو گفت : « مادرت عزادارت شود ، به چه كار آمدهاى ؟ »
گفت : « به كارى آمدهام كه أطاعت پيشوايم كردهام وبه بيعتم عمل كردهام . »
ابوالشعثا گفت : « عصيان پروردگار كردهاى وأطاعت پيشواى خويش در كار هلاكت خويش ، وننگ وجهنم جستهاى كه خداى عز وجل گويد :
« وجعلنا منهم أئمّة يدعون إلى النّار ويوم القيامة لا ينصرون » . »
يعنى : « آنها را پيشوايان كرديم كه به سوى جهنم بخوانند وروز رستاخيز يارى نبينند . پيشواى تو چنين است . »
گويد : حر جماعت را وأدار كرد در همانجا فرود آيند ، بىآب وآبادي .
گفتند : « بگذارمان در اين دهكده فرود آييم . »
مقصودشان نينوا بود .
گفت : « نه ، به خدا قدرت اين كار ندارم . اين مرد را به مراقبت من فرستادهاند . »
گويد : زهير بن قين گفت : « اى پسر پيمبر خدا ! جنگ با اينان ، آسانتر از جنگ كساني است كه پس از اين به مقابله با ما مىآيند به جان خودم . از پى اينان كه مىبينى ، كساني سوى ما آيند كه تاب مقابلهء آنها نياريم . »
حسين گفت : « من كسى نيستم كه جنگ آغاز كنم . »
گفت : « پس سوى اين دهكده رويم وآنجا فرود آييم كه استوار است وبر كنار فرات . اگر نگذارندمان با آنها مىجنگيم كه جنگ با آنها آسانتر از جنگ كساني است كه از پى آنها مىرسند . »
حسين گفت : « اين چه دهكده اى است ؟ »
گفت : « عقر 1 . »
حسين گفت : « خدايا ! از عقر به تو پناه مىبرم . »
آنگاه فرود آمد واين به روز پنجشنبه ، دوم محرم سال شصت ويكم بود .
گويد : وچون فردا شد ، عمر بن سعد بن ابىوقاص با چهار هزار كس از كوفه پيش آنها رسيد .
گويد : سبب آمدن ابن سعد به مقابلهء حسين چنان بود كه عبيداللَّه ، أو را سالار چهار هزار كس از مردم كوفه كرده بود كه سوى دستبى فرستد كه ديلمان آن جا رفته بودند وبر ولايت تسلط يافته بودند . ابن زياد فرمان رى را به نام وى نوشته بود ودستور رفتن داده بود ، وأو با كسان در حمام أعين اردو زده بود وچون كار حسين چنان شد كه بود ، رو سوى كوفه كرد . ابنزياد ، عمر بن سعد را پيش خواند وگفت : « به مقابلهء حسين رو وچون از كار ميان خودمان وأو فراغت يافتيم ، سوى عمل خويش مىروى . »
گويد : عمر بن سعد بدو گفت : « خدايت رحمت كناد ! اگر خواهى مرا معاف دارى ، بدار . » -