الأعداء ، فلم يصبر لذلك قلبي . فقال : أسمعت ما قلت شيئاً ؟ قلت : لا يا مولاي . فقال :
يا ميثم :
وفي الصّدر لبانات * إذا ضاقَ لها صدري
نكت الأرض بالكفّ * وأبديت لها سري
فمنها تنبت الأرض * فذاك النّبت من بذري « 1 »
محمّد ابن المشهدي ، المزار الكبير ، / 149 - 153 الباب 9 / عنه : الشّهيد الأوّل ، المزار ، / 283 - 288 ؛ المجلسي ، البحار ، 40 / 199 - 200 ، 97 / 449 - 452 ؛ القمّي ، نفس المهموم ، / 130
« 1 »
هامش
( 1 ) - أمير المؤمنين اسرار خود را در چاه مىگفت
شيخ شهيد محمد بن مكي رحمه الله از ميثم روايت كرده است كه گفت : شبى مولايم أمير المؤمنين از كوفه بيرون ومرا به صحرا برد وبه مسجد جعفى رسيد ورو به قبله ايستاد وچهار ركعت نماز خواند وچون سلام داد وتسبيح گفت ، دو كف را گشود وگفت : « معبودا ! چگونه تو را بخوانم با آن كه نافرمانيت كردم وچگونه نخوانمت با آن كه تو را مىشناسم ومهرت در دلم برجاست . دستى به سويت دراز كردم كه پر از گناه است وچشمى كه پر از اميد . »
تا آخر آن دعاى طولانى ، دعا را آهسته خواند وسجده كرده ، پيشانى بر خاك نهاد . وصد بار العفو گفت وبرخاست وبيرون رفت ومن دنبالش بودم تا به صحرا رسيد وخطى كشيد وفرمود : « مبادا از اين خط تجاوز كنى . »
واز نزد من رفت وشب بسيار تاريك بود ، من با خود گفتم : مولاي خود را كه دشمنان بسيارى دارد تنها گذاشتى ، پيش خدا ورسولش چه عذرى دارى ؟ به خدا در پى أو بروم واز أو خبر بگيرم ، گرچه نافرمانيش كرده باشم . ودنبالش رفتم وديدم سر تا كمر در درون چاهى آويخته وبا آن چاه گفت وشنود دارد ، مرا حس كرد وفرمود : « كيست ؟ »
گفتم : « ميثم . »
فرمود : « به تو دستور ندادم از آن خط تجاوز مكن ؟ »
عرض كردم : « مولايم ! از دشمنان بر تو ترسيدم ودلم آرام نگرفت . »
فرمود : « از آنچه گفتم چيزى شنيدى ؟ »
عرض كردم : « نه مولايم . »
فرمود : « اى ميثم !در سينه أم اسرارى و * چون سينه شود تنگ
مشتى به زمين كوبم و * سر را نهم بر سنگ
رويد به زمين زانها * از بذر من اين آهنگ »كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 55 - 56