هامش
- گويد : وقتي جماعت نزديك وى رسيدند ، مركب خويش را خواست وبرنشست وبا صداى بلند كه بيشتر كسان مىشنيدند ، گفت : « اى مردم ! سخن مرا بشنويد ودر كار من شتاب مكنيد تا شما را موعظهاى كنم كه حقّى است بر من براي شما . سخن آرم وبگويم كه به چه سبب سوى شما آمدهام . اگر گفتار مرا پذيرفتيد وسخنم را باور كرديد وانصاف داديد ، نيكروز مىشويد كه برضد من دستاويزى نداريد واگر نپذيرفتيد وانصاف نداديد ، شما وشريكان ( عبادت ) تأن يكدل شويد كه منظورتان از خودتان نهان نباشد ودربارهء من هرچه خواهيد كنيد ومهلتم ندهيد . » « ياور من خدايى است كه اين كتاب را نازل كرده وهم أو دوستدار شايستگان است . »
گويد : وچون خواهرانش اين سخن را شنيدند ، بانگ زدند وبگريستند . دخترانش نيز بگريستند وصدايشان بلند شد كه عباس برادرش وعلى پسرش را فرستاد وگفت : « خاموششان كنيد كه به جانم قسم ، گريهء بسيار خواهند كرد . »
گويد : وچون برفتند كه آنها را خاموش كنند ، گفت : « دور مباد ابن عباس . »
گويد : ما بدانستيم كه به وقت شنيدن گريهشان اين سخن را از آن رو گفت كه ابن عباس گفته بود كه آنها را همراه نيارد . چون خاموش شدند ، حمد خدا گفت وثناى أو كرد وياد خدا كرد چنان كه بايد ومحمد وفرشتگان وپيمبران را صلوات گفت . چندان گفت كه خدا بهتر داند وبه گفتن نيايد .
گويد : به خدا هرگز چه پيش از آن وچه بعد ، نشنيدم كه گويندهاى بليغتر از أو سخن كند .
آنگاه گفت : « اما بعد ، نسب مرا به ياد آريد وبنگريد من كيستم . آنگاه به خويشتن باز رويد وخودتان را ملامت كنيد وبينديشيد كه آيا رواست مرا بكشيد وحرمتم را بشكنيد ؟ مگر من پسر دختر پيمبرتان وپسر وصى وى وعموزادهاش نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد . وپيمبر را در مورد چيزى كه از پيش پروردگارش آورده بود ، تصديق كرد ؟ مگر حمزه ، سرور شهيدان عموى پدرم نبود ؟ مگر جعفر شهيد طيار صاحب دو بال عموى من نبود ؟ مگر سخنى را كه ميانتان شهره است ، نشنيدهايد كه پيمبر خداى ( ص ) به من وبرادرم گفت : اين دو ، سرور جوانان بهشتى اند ؟ اگر آنچه را مىگويم - وحق همين است - باور مىداريد كه به خدا از وقتي دانستهام خدا دروغگو را دشمن دارد ودروغساز زيان مىبيند ، دروغ نگفتهام ، واگر باورم نمىداريد ، هنوز درميان جماعت كس هست كه اگر در اين باب از أو بپرسيد ، به شما مىگويد . از جابر بن عبداللَّه انصارى يا أبو سعيد خدري يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن أرقم يا انس بن مالك بپرسيد تا به شما بگويند كه اين سخن را دربارهء من وبرادرم از پيمبر خدا ( ص ) شنيدهاند . آيا اين ، شما را از ريختن خون من باز نمىدارد ؟ »
شمر ذي الجوشن گفت : « من خدا را بر يك حرف مىپرستم اگر بفهمم كه أو چه مىگويد ! »
حبيب بن مظاهر به أو گفت : « به خدا كه تو خدا را بر هفتاد حرف پرستش مىكنى . شهادت مىدهم كه راست مىگويى ونمىفهمى چه مىگويد كه خدا بر دلت مُهْر نهاده است . »