دم عبيط فجلست وأنا باك فقلت : قد قُتل واللَّه الحسين ، وسمعت صوتاً من ناحية البيت وهو يقول 11 :
اصبروا آل الرّسول * قُتل فرخ الفحول
نزل الرّوح الأمين * ببكاء وعويل
ثمّ بكى « 1 » بأعلى صوته وبكيت ، فأثبتُّ عندي تلك السّاعة ، وكان شهر المحرّم يوم عاشوراء لعشر مضين منه ، فوجدته قُتل « 2 » يوم ورد علينا خبره وتاريخه ، كذلك فحدّثت هذا الحديث أولئك الّذين كانوا معه ، فقالوا : واللَّه لقد سمعنا ما سمعت ونحن في المعركة ولا ندري ما هو « 1 » فكنّا نرى أنّه الخضر عليه السلام . « 3 »
الصّدوق ، الأمالي ، / 597 - 600 رقم 5 باب 87 ، كمال الدّين وتمام النّعمة ، 2 / 532 - 535 رقم 1 باب 48 ؛ الرّاوندي ، الخرائج والجرائح ، 3 / 144 - 147 ؛ المجلسي ، البحار ، 44 / 252 - 255 رقم 2 ؛ القمّي ، نفس المهموم ، / 56 - 57
هامش
( 1 - 1 ) [ الخرائج : وبكيت ، ثمّ حدّثت الّذين كانوا مع الحسين ، فقالوا : لقد سمعنا ما سمعت ونحن في المعركة ] .
( 2 ) - [ لم يرد في الإكمال ] .
( 3 ) - ابنعباس گويد : در سفر « صفين » خدمت أمير المؤمنين عليه السلام بودم . چون بهنينوا در كنار فرات رسيد ، به آواز بلند فرياد زد : « اى پسر عباس ! اينجا را مىشناسى ؟ »
گفتم : « يا أمير المؤمنين ! نه . »
فرمود : « اگر چون منش مىشناختى ، از آن نگذشتى تا چون من گريه كنى . »
چندان گريست كه ريشش خيس شد وأشك بر سينهاش روان شد وبا هم گريه كرديم ومىفرمود : « واي واي ! مرا چه كار با آل أبو سفيان ، چه كار با آل حرب ، حزب شيطان واولياى كفر . صبر كن اى ابا عبداللَّه كه پدرت بيند آنچه را توبينى از آنها . »
سپس آبى خواست ووضوى نماز گرفت وتا خدا خواست نماز كرد . سپس سخن خود را باز گفت وبعد از نماز وگفتارش چرتى زد وبيدار شد وگفت : « يا بن عباس ! »
گفتم : « من حاضرم . »
فرمود : « خوابى كه اكنون ديدم ، برايت بگويم . »
گفتم : « خواب ديدى خير است انشاءاللَّه . »
گفت : « در خواب ديدم ، گويا مردانى فرود آمدند از آسمان با پرچمهاى سفيد وشمشيرهاى درخشان به كمر وگرد اين زمين خطى كشيدند . ديدم گويا اين نخلها شاخههاى خود را با خون تازه به زمين زدند . ديدم گويا حسين فرزند وجگرگوشهام در آن غرق است وفرياد مىزند وكسى به دادش نمىرسد . آن مردان آسمانى مىگويند : صبر كنيد اى آل رسول ! شما به دست بدترين مردم كشته شويد واين بهشت است اى حسين كه مشتاق توست . سپس مرا تسليت گويند وگويند : اى أبو الحسن ! مژده گير كه چشمت را در روز قيامت روشن كرد . سپس به اين وضع بيدار شدم . وبدان كه جانم به دست اوست ، صادق مصدق -