هامش
- قاتل قاسم عمرو سعد ازدى وشمشيرى بر أو زد وأو دست خود را سپر قرار داد . پس دست أو از مرفق جدا شد وصيحه كشيد . پس لشگر كوفه هجوم آوردند كه أو را نجات دهند . آن ملعون در زير سم اسبان پايمال شد وجماعتى گفتهاند كه حضرت قاسم پايمال شد ؛ والعلم عند اللَّه .
قائنى ، كبريت احمر ، / 308
ودر كتاب « مدينة المعاجز » روايت كرده است كه قاسم برگرديد به خدمت عم خود واز تشنگى شكايت كرد . آن حضرت انگشتر خود را در دهان قاسم نهاد وگويا چشمهء آبى جارى شد از آن قاسم شاداب شد وبه ميدان برگرديد . قائنى ، كبريت احمر ، / 309
وبه ميدان رفت واشكش روان بود ومىسرود :گر نشناسيدم منم زاد حسن * سبط نبي مصطفاى مؤتمن
عمو حسينم چون أسير مرتهن * در مردمى باران مياشان در وطنجنگ سختى كرد وبا كودكى سى وپنج مرد را كشت .
در مناقب اين رجز را از أو دانسته :منم همان قاسم واز نسل على * ما به خدا هستيم أولى به نبياز شمر ذي الجوشن واز ابن دعى
در امالى صدوق است كه پس از أو ، يعنى علي بن الحسين قاسم بن حسن به ميدان رفت ومىسرود :بىتاب مباش اى نفس هر زنده شود فانى * تا كنگره فردوس امروز تو مىرانىسه تن را كشت . أو را از بالاى أسب به زمين انداختند . فتّال نيشابورى هم همين را گفته است ؛ ولى أبو الفرج وشيخ مفيد وطبري از أبى مخنف از سليمان بن أبي راشد از حميد بن مسلم روايت كردهاند كه گويد : پسرى چون ماهِ پاره به ميدان آمد . شمشيرى در دست داشت وقبا وپيراهنى در بر . در پايش نعلين بود وبند يكى از آنها كه فراموش نمىكنم ، لنگه چپ بود ، گسيخته بود . عمرو بن سعد بن نفيل ازدى گفت : « به خدا من به أو حمله خواهم كرد . »
گفتم : « سبحان اللَّه ! براي چه ؟ اين همه لشكر كه دورش را گرفتهاند ، أو را خواهند كشت . »
گفت : « به خدا بر أو حمله برم . »
بر أو حمله كرد وروى برنتافت تا با تيغ سر أو را شكافت وآن پسربچه به رو بر زمين افتاد وگفت : « واي عمو جان به فريادم رس ! »
حسين چون باز شكارى به ميدان جست وچون شير خشمگين حمله كرد وشمشير به عمرو فرود آورد وعمرو دست جلو شمشير داد ودستش از مرفق بريد وبه پوست آويخت وفريادى زد كه همه لشكر شنيدند وحسين از أو دست برداشت ولشكر كوفه يورش بردند تا عمرو را نجات دهند ؛ چون لشكر حمله بردند ، أو را جلو سينه اسبان خود انداخت ودرپيچيدند وأو را زير لگد گرفتند وجان داد . -