هامش
مرا كه دخترى پاكيزه روى بودم ، منظور داشت كه بلرزيدم وبترسيدم وپنداشتم كه اين كار بر آنها رواست وجامهء خواهرم زينب را گرفتم .
گويد : خواهرم زينب از من بزرگتر وخردمندتر بود ومىدانست كه چنين نخواهد شد . گفت : « دروغ گفتى ودنائت كردى كه اين نه حق تو است ونه حق أو . »
گويد : يزيد خشمگين شد وگفت : « دروغ گفتى بهخدا اين كار حق من است واگر بخواهم ، مىكنم . »
زينب گفت : « هرگز ! به خدا ، خدا اين حق را به تو نداده است ونتوانى كرد ، مگر از ملت ما برون شوى وبه ديني جز دين ما بگروى . »
گويد : يزيد از خشم به هيجان آمد وگفت : « با من چنين سخن مىكنى ! آنكه از دين برون شد ، پدرت بود وبرادرت . »
زينب گفت : « تو وپدرت وجدت به دين خدا ودين پدرم ودين برادر وجد من هدايت يافتيد . »
گفت : « اى دشمن خدا ! دروغ مىگويى . »
گفت : « تو أمير مقتدرى . به ناحق دشنام مىگويى وبا قدرت خويش زور مىگويى . »
گويد : به خدا گويى شرمگين شد وخاموش شد . پس از آن ، شامي تكرار كرد وگفت : « اى أمير مؤمنان ! اين دختر را به من بده . »
يزيد گفت : « گم شو كه خدا مرگ محتومت دهد . »
گويد : آنگاه يزيد گفت : « اى نعمان ، پسر بشير ! لوازم بايسته برايشان آماده كن ويكى از مردم شام را كه امين وپارسا باشد ، همراهشان كن وبا وى سواران وياران فرست كه آنها را به مدينه برساند . »
راوي گويد : آنگاه بگفت تا زنان را در خانهاى جداگانه جاى دهند ولوازم همراه كنند . برادرشان على ابن حسين نيز با آنها در همان خانه بود .
حارث بن كعب گويد : پس از آن به خانهء يزيد رفتند واز زنان خاندان معاوية كس نماند كه گريهكنان ونوحهگويان به پيشبازشان نيامده باشد . سه روز عزاى حسين گرفتند . يزيد به چاشت وشام نمىنشست مگر آنكه علي بن حسين را پيش مىخواند .
گويد : روزى أو را بخواند . عمرو بن حسن بن علي را نيز بخواند كه پسرى كم سال بود وبه أو گفت : « با اين جوان جنگ مىكنى ؟ » منظورش خالد ، پسرش بود . گفت : « اينجور نه . كاردى به من بده . كاردى نيز به أو بده تا با وى جنگ كنم . »
گويد : يزيد أو را به بر گرفت وگفت : « اين روش را از أخزم مىشناسم مگر از مار به جز مار مىزايد ؟ »
گويد : وچون خواستند حركت كنند ، يزيد ، علي بن حسين را خواست وگفت : « خدا پسر مرجانه را لعنت كند . به خدا اگر كار وى به دست من بود ، هرچه مىخواست ، مىپذيرفتم وبه هر وسيله مىتوانستم ، حتى با تلف شدن يكى از فرزندانم ، مرگ را از أو دور مىكردم ، ولى خدا چنان مقدر كرده بود كه ديدى . به من نامه بنويس وهر حاجتي دارى بگوى . »
گويد : آنگاه جامهشان را پوشاند ودربارهء آنها به فرستاده سفارش كرد . -