الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 148
هامش
- گويد : « من هم با كساني بودم كه أو را باد مىزدند . شربت شكر وجام شير وكوزه آب حاضر بود ومىگفت كه واي بر شما ! تشنگى مرا كشت ؛ يك كوزه آب يا قدحى كه خانوادهاى را سيراب مىكرد ، به أو مىدادند ومىنوشيد واز لب باز مىگرفت واندكى مىخوابيد . باز فرياد مىكرد : واي بر شما ! به من آب دهيد ، تشنگى مرا كشت . به خدا چيزى نپاييد كه شكمش مانند شترى تركيد .
گويم : ظاهر كلام شيخ ابن نما اين است كه نام اين مرد ذرعه بن أبان بن دارم بوده است . گويد روايتي به قاسم بن اصبغ بن نباته ، مىرسد ونقل كند از كسى كه خودش حسين عليه السّلام را ديده بود كه مسناة را ( خاكريزى بلند كنار شط ) گرفته بود تا خود را به فرات رساند وعباس جلو أو بود ونامهء عبيد اللّه به عمر سعد رسيد كه آب را بر حسين واصحابش ببندد وقطرهاى از آن نچشند . عمر سعد وعمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعه فرات فرستاد وعبد اللّه بن حصين ازدى فرياد كشيد : « يا حسين ! اين آب را مىبينى كه چون شكم آسمان موج مىزند ؟ به خدا قطرهاى از آن نچشى تا از تشنگى با يارانت بميرى . »
ذرعه بن أبان بن دارم گفت : « ميان أو وآب حايل شويد ! »
وتيرى به آن حضرت زد كه به زرنخش جا گرفت وأو فرمود : « بارخدايا ! أو را از تشنگى بكش وهرگز أو را نيامرز . »
يك شربتى آب براي أو آوردند وخون مانع بود كه آن را بياشامد . خون را به سوى آسمان مىپاشيد ومىگفت : چنين است . »
از شيخ عبد الصلد از أبو الفرج از عبد الرحمن بن جوزي روايت شده است كه اين مرد ابانى پس از آن از سوزش شكم وسردى پشت خود فرياد مىكشيد وحديث را چنانچه طبري گفته ، تا آخر رسانده است .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 152