الطّريحي ، المنتخب ، 2 / 441
( وروى ) أبو مخنف أيضا وغيره : أنّ عمر بن سعد نادى في اليوم التّاسع : يا خيل اللّه اركبي وأبشري بالجنّة ؛ فركب النّاس وزحفوا ، وذلك بعد صلاة العصر ، والحسين عليه السّلام جالس أمام بيته محتب بسيفه ، وقد خفق على ركبتيه ، فسمعت زينب الصّيحة ، فدنت منه وقالت : أما تسمع الأصوات يا أخي قد اقتربت ؟ ! فرفع الحسين رأسه وأخبرها برؤية رسول اللّه وأنّه يدعوه ، فلطمت زينب وجهها وقالت : يا ويلتاه ، فقال لها : ليس
هامش
- فهو يعلم أنّي قد أحبّ الصّلاة له وتلاوة كتابه وكثرة الدّعاء والاستغفار .
عباس را فرمود : « اين جماعت را ديدار كن واگر توانى اين مناجزت ( 4 ) ومبارزت را از اين شب واپس افكن تا يك امشب خداى را نماز گذارم وشب را به دعا واستغفار به پاى برم . چه أو مىداند كه من نماز را وقرائت قرآن را وكثرت دعا واستغفار را دوست مىدارم . پس عباس بازشتافت وهنوز سواران أو در برابر سپاه كوفه به پاى بودند وآن جماعت را نصيحت مىكردند وپند وموعظت مىگفتند .
بالجملة ، عباس برسيد وپيام امام را برسانيد . عمر سعد با شمر گفت : « رأى چيست ؟ روا باشد كه ايشان را از اين هنگام تا فردا پگاه مهلت گذاريم ؟ »
شمر گفت : اگر من زمام كار داشتم ، ساعتي ايشان را مهلت نمىگذاشتم . اكنون كار به دست تو است وأمير جنگ تويى . من چه گويم ؟ »
عمر سعد گفت : « كاش هرگز به اين أميري تن درندادم وبه اين تهلكه ( 5 ) درنيفتادم . »
عمرو بن الحجاج الزبيدي گفت : « سوگند با خداى ، اگر مردم ترك وديلم ( 6 ) اين مهلت از شما خواستند ، دعوت ايشان را أجابت فرموديد ؛ نه آخر ايشان آل محمدند ، اين ترديد وتوانى چيست ؟ »
اين وقت عمر سعد ، رسولي در خدمت عباس روان كرد وپيام داد كه : إنّا قد أجّلناكم إلى غد ، فإن استسلمتم ، سرّحناكم إلى عبيد اللّه ابن زياد ، وإن أبيتم ، فلسنا بتاركيكم .
گفت : « يك امشب شما را مهلت گذاشتيم . بامدادان اگر سر به فرمان درآورديد ، شما را به نزد پسر زياد كوچ خواهيم داد ؛ واگرنه دست از شما باز نخواهيم داشت وفيصل ( 7 ) امر بر ذمت شمشير خواهيم گذاشت . »
اين هنگام هردو لشكر به آرامگاه خود باز شدند وبيارميدند .
( 1 ) . دو ثلث روز گذشت .
( 2 ) . قعقعه : صدائى كه از شمشير وزره ومانند آن بگوش مىرسد .
( 3 ) . خوابگونه : چرت .
( 4 ) . مناجزت : جنگ .
( 5 ) . تهلكه : مردن ، از بين رفتن .
( 6 ) . ديلم : يكى از شهرهاى گيلان كه حربهء مردم آنجا تبر هيزمشكنى ونيزه كوچك است .
( 7 ) . فيصل : حاكم بين حق وباطل .
سپهر ، ناسخ التّواريخ سيّد الشّهدا عليه السّلام ، 2 / 216 - 218