هامش
- خود گفت : « جمعى از مخالفان قريب به خيمهها آمدهاند وتو را مىخوانند . »
امام حسين عباس را با بيست سوار نزد ايشان فرستاد تا معلوم كند كه سبب آمدن آن جماعت چيست وعباس استفسار كرد . گفتند : « أمير است . »
يعنى عمر بن سعد كه بر جنگ امام حسين اقدام كرده است . عباس گفت : « امشب ما را مهلت دهيد تا فردا ساختهء جنگ شويم . »
عمر بن سعد با أصحاب خود در اين باب مشورت كرد . عمر بن الحجاج الزبيدي گفت : « واللّه كه اگر اين التماس كنند ، واجب آن است كه ملتمس ايشان مبذول افتد وعمر بازگشته است . »
ميرخواند ، روضة الصّفا ، 3 / 146 - 147
چون خروش لشكر مخالفان بلند شد ، زينب خاتون خواهر حضرت امام حسين عليه السّلام به خدمت آن حضرت آمد وديد كه آن امام مظلوم سر بر زانوى اندوه گذاشته وبه خواب رفته است . گفت : « اى برادر ! اين صداهاى أهل جور وجفا را نمىشنوى ؟ »
حضرت سر برداشت وفرمود : « اى خواهر ! در اين وقت به خواب ديدم ، جدّم محمّد مصطفى وپدرم على مرتضى ومادرم فاطمهء زهرا وبرادرم حسن مجتبى را كه به نزد من آمدند وگفتند : « اى حسين ! تو در اين زودى به نزد ما خواهى آمد . »
چون زينب خاتون اين خبر وحشتاثر را شنيد ، تپانچه بر روى خود زد وفرياد واويلاه بلند كرد .
حضرت فرمود : « اى خواهر گرامى ! ويل وعذاب براي تو نيست . براي دشمنان تو است . صبر كن وبزودى دشمنان را بر ما شاد مگردان . »
پس عباس به خدمت برادر بزرگوار خود آمد وعرض كرد كه : « لشكر مخالف روى به ما مىآيند . »
حضرت فرمود : « اى برادر ! تو برو واز ايشان سؤال كن كه مطلب ايشان چيست ؟ »
پس عباس با بيست سوار استقبال ايشان نمود وگفت : « عرض شما از اين حركت وشورش چيست ؟ »
گفتند : « حكم أمير رسيده است كه بر شما عرض كنيم : اگر أطاعت أمير مىكنيد ، شما را به نزد أو بريم ؛ والّا با شما جنگ كنيم . »
عباس گفت : « درنگ نماييد تا پيام شما را به خدمت امام خود برسانم . »
چون عباس پيام شوم آن ملاعين را به خدمت امام حسين عليه السّلام عرض كرد ، حضرت فرمود : « اى برادر ! اگر توانى ايشان را راضى كن كه محاربه را به فردا قرار دهند كه امشب وداع عبادت پروردگار خود به جا آورم ؛ زيرا كه پيوسته خواهان ومشتاق نماز وتلاوت واستغفار ودعا وعبادت بودهام . يك شب را براي مناجاة وتضرّع به درگاه قاضى الحاجات غنيمت مىشمارم . »
چون عباس به نزد آن منافقان رفت واستدعاى مهلت يك شب نمود ، مضايقه كردند تا آنكه از لشكر آن كافران خروش برآمد : « اگر كافرى از شما مهلت طلبد ، مىدهيد وجگرگوشهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه واله وسلّم از شما مهلت يك شب مىطلبد وامتناع مىنماييد ؟ »
عمر ، در ميان لشكر شقاوتاثر ندا كرد كه : « حسين واصحابش را امشب مهلت داديم . » -