الأنصار . « 1 » قال : ومنقبة . قال : « 1 » وما بالكوفة « 2 » إلّاملاحة بني أود . فضحك الحجّاج .
« 3 » قال هشام بن السّائب الكلبيّ : قال لي أبي : فسلبهم اللَّه ملاحتهم « 3 » . « 4 »
هامش
( 1 - 1 ) [ لم يرد في المقرّم ] .
( 2 ) - [ زاد في البحار : « ملاحة » ] .
( 3 - 3 ) [ المقرّم : « ثمّ دعى هذا الرّجل إلى البراءة من عليّ . قال : وأزيدكم حسناً وحسيناً » ] .
( 4 ) - ديدم حكايتى مناسب اينمقام كه پدرم نقلكرده است در كتاب خود - كه مسمّى است به نورالاقاحى النّجديه - از هشام كلبى از پدرش كه گفت : من قبيلهء بنىاود را ديدم كه فرزندان وزنان خود را سبّ ودشنام علىّ بن ابىطالب عليه السلام تعليم مىكردند ، در ميان ايشان مردى بود از قبيلهء عبداللَّه بن إدريس بن هانى . آن مرد روزى بر حجّاج - عليه اللّعنه - داخل شد وبا حجّاج سخن گفت . حجّاج با أو در جواب درشت سخن گفت . آن مرد به حجّاج گفت : « اى أمير ! چنين با من سخن مگوى كه هيچ يك از قريش وثقيف را منقبت وفضيلتى نيست كه به آن افتخار كنند مگر آن كه ما را مثل آن منقبت هست . »
حجّاج گفت : « بگو مناقب شما چيست ؟ » آن ملعون گفت : « هرگز عثمان را در مجالس ما به بدى ياد نكردهاند . » حجّاج گفت : « اين منقبت عظيمى است . »
باز آن ملعون گفت : « هرگز كسى از ما بر شما خروجنكرده است . » حجّاج گفت : « اين منقبت بزرگى است . »
آن ملعون گفت : « هيچ يك از ما با أبو تراب در هيچ جنگ حاضر نشدهاند مگر يك شخص كه أو حاضر شد وما أو را از چشم خود انداختيم ونام أو در ميان ما پست شد وأو را نزد ما هيچ قدر وقيمتي نيست . » حجّاج - عليه اللّعنه - گفت : « اين منقبت عظيمى است . »
آن ملعون گفت : « هيج يك از ما ارادهء خواستگارى زنى نكرد مگر آن كه از أو پرسيد كه آيا تو على را دوست مىدارى وأو را به نيكى ياد مىكنى ؟ اگر گفت بلى : أو را نخواست واز أو دورى كرد . » حجّاج - عليه اللّعنه - گفت : « اين شرف وفضيلت عظيمى است . »
باز آن بدبخت گفت : « هيچ پسرى در ميان ما متولّد نشده است كه أو را على وحسن وحسين نام كنيم ، وهيچ دخترى متولّد نشد كه فاطمهاش نام كنيم . » حجّاج - عليه اللّعنه - گفت : « اين شرف عظيمى است . »
پس آن زنديق گفت : « در هنگامى كه حضرت امام حسين عليه السلام متوجّه عراق شد ، زنى از قبيلهء ما نذر كرد كه اگر آن حضرت كشته شود ، ده شتر قرباني كُنَد وچون آن حضرت شهيد شد وفا به نذر خود كرد . » حجّاج - عليه اللّعنه - گفت : « اين منقبتى است عظيم . »
پس آنملعون گفت : « شخصي از قبيلهء ما را به سوى بيزارى از على ولعن أو خواندند ، آن شخص گفت كه من حسن وحسين را نيز اضافه مىكنم . » حجّاج - عليه اللّعنه - گفت : « اين نيز منقبت شريفى است واللَّه ! »
پس آن ملعون گفت : « عبد الملك مروان به ما گفت كه شما پيراهن تن ماييد وناصر وياور ماييد . » حجّاج گفت : « اين بزرگى عظيمى است . »
پس آن ملعون گفت : « حُسن ومَلاحت نيست مگر در قبيلهء بنىاود كه قبيلهء ماست . » پس حجّاج ملعون بخنديد . -