هامش
- نماز مىايستاد ، رنگش ديگرگون مىشد وهمچون بندهاى ذليل كه در پيشگاه پادشاهى بزرگوار ايستاده باشد ، در نماز مىايستاد واندامش از ترس خداوند عز وجل مىلرزيد ونمازش چنان بود كه گويى با نماز وداع مىكند وديگر هرگز نماز نخواهد خواند . روزى نماز مىخواند ، عبا از يك دوشش افتاد . حضرت آن را درست نكرد تا از نمازش فارغ شد . بعضي از اصحابش در اين باره از آن حضرت پرسيدند . فرمود : « واي بر تو ! آيا مىدانى در پيشگاه چه كسى ايستاده بودم ؟ همانا از نماز بنده پذيرفته نمىشود ؛ مگر همان قدر كه به دل متوجه خدا بوده است . »
آن مرد عرض كرد : « بنابراين ما هلاك شديم . »
فرمود : « نه چنين است . خداى عز وجل اين كمبود را با نافلهها پر مىكند . » وحضرتش در شبهاى تار بيرون مىرفت وكيسههاى دينار ودرهم بر دوش مىكشيد وگاهى خوراكى ويا هيزم بر پشت مىگرفت تا آنكه يك يك در خانهها را مىكوفت وآنچه را كه بر دوش داشت ، به دست آن كس كه در را مىگشود ، مىداد وهرگاه به فقير چيزى مىداد ، صورت خود را مىپوشيد كه أو را نشناسد وچون وفات كرد واين كار را از كسى نديدند ، دانستند آن كس كه اين كار مىكرد علي بن الحسين عليه السلام بود وچون بدن شريف حضرت را بر غسلگاه گذاشتند ، پشت آن حضرت را مشاهده كردند كه مانند زانوى شتر پينه بسته بود از بس كه به خانههاى فقرا ومساكين بار به دوش كشيده بود وروزى از خانه بيرون شد ودوشانداز خزى به دوش داشت ، گدايى بر سر راه آمد وبه دوش انداز درآويخت . حضرت به راه افتاد وآن را به جاى گذاشت ودر فصل زمستان خز مىخريد ؛ چون تابستان مىرسيد آن را مىفروخت وبهايش را صدقه مىداد وروز عرفهاى جمعى را ديد كه از مردم گدايى مىكنند . فرمود : « واي بر شما ! آيا در چنين روزى از غير خدا گدايى مىكنيد ؟ در حالي كه اميد مىرود در امروز پرتو سعادت به بچههاى در رحم مادران نيز بتابد . »
چنين بود كه از همخوراك شدن با مادرش خوددارى مىفرمود . به خدمتش عرض شد : « اى پسر پيغمبر ! شما كه از همهء مردم نيكوكارتر واز همه بيشتر صلهء رحم مىكنيد ! چرا با مادر خود همخوراك نمىشويد ؟ »
فرمود : « خوش ندارم كه مبادا پيشدستى كنم به غذايى كه مادرم چشم بر أو داشته است . »
مردى به آن حضرت عرض كرد : « اى فرزند رسول خدا ! به راستى كه من تو را در راه خدا بسيار دوست دارم . »
فرمود : « بار الها ! من به تو پناهنده مىشوم از اينكه ديگرى به خاطر تو مرا دوست بدارد وتو مرا دشمن داشته باشى . »
وآنحضرت ناقهاى داشت كه بيست بار با آن به حج رفته بود وهرگز به آن تازيانه نزده بود وچون آن ناقة مرد ، دستور فرمود به خاكش بسپارند تا درندگان آن را نخورند وكنيزى داشت كه أحوال آن حضرت را از أو پرسيدند . گفت : « سخن دراز گويم يا كوتاه ؟ »
گفته شد : « كوتاه بگو . » -