حرّان وما رآه الصّابئيّ « 1 »
هامش
( 1 ) - صاحب روضة الأحباب كه از موثقين علماى سنت وجماعت است ، مىگويد : جهودى كه أو را يحياى حراني 1 مىناميدند ، در فراز تلى نزديك به شهر حران خانه كرده بود . روزى كه أهل بيت را از دير راهب به حران كوچ مىدادند ، أو را مسموع افتاد كه : « جماعتى از نسوان 2 را صغير وكبير أسير گرفتهاند وبا عددي كثير از سرهاى بريده ، امروز وارد حران خواهند كرد . »
يحيى از خانه بيرون شد واز فراز تل به زير آمد ودر كنار راه به انتظار نشست تا گاهى كه لشكر ابن زياد پديدار شد . يحيى نظاره كرد وديد : « سرهاى بريده را بر سنان نيزهها نصب كردهاند وحمل مىكنند وأهل بيت را چون اسراى كفار ، از قفاي سرها مىرانند . در ميانه ، چشم يحيى بر سر همايون پسر مصطفى افتاد وشعشعهء 3 جمالش در چشم يحيى تجلى ديگر كرد . نيك نگريست وديد كه لبهاى مباركش را جنبشى است . لختى پيش شد وگوش فراداشت . شنيد كه مىفرمايد :وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ4 .
يحيى چون از سر بريده اين آيهء مباركه اصغا نمود واين آيت عظيم را ديدار كرد ، دهشتي وحيرتى بزرگ أو را فروگرفت وناپروا به نزد يك تن از لشكريان شتافت وگفت : « بگو اين سر از آن كيست ؟ »
گفت : « سر حسين پسر على مرتضى . »
گفت : « مادرش را چه نام است ؟ »
گفت : « فاطمه دختر محمد مصطفى . »
گفت : « اين أسيران ، چه كسانند ؟ »
گفت : « فرزندان وخويشاوندان حسيناند . يحيى به هاىهاى بگريست وگفت : « سپاس خداى را كه بر من مكشوف ساخت كه جز در شريعت محمد مشى كردن ، ضلالت مؤبد 5 وكيفرش نار مخلد است . به اين ميزان جور وستم وحزن وألم جز در خانوادهء أنبيا فرود نشود واين بليهء عميا وداهيهء دهيا نيز بر حقيقت ايشان برهان است . »
پس كلمه بگفت ومسلمانى گرفت وخواست از ساز وسامان 6 خود أهل بيت را برگ ونوائى 7 دهد .
لشكريان أو را منع كردند واز سطوت 8 يزيد بيم دادند . يحيى كه شيفتهء حسين عليه السّلام بود وچون شيفتگان از هيچ سود وزيانى آگهى نداشت ، آهنگ مقاتلت كرد وشمشير بكشيد وبا ايشان بكوشيد ؛ چندانكه شربت شهادت بنوشيد . أو را نزديك به دروازهء حران به خاك سپردند واز آن پس مشهور به يحياى شهيد شد .
( 1 ) . حران ( به فتح حا ) : نام بلدي است كه حضرت إبراهيم عليه السّلام بعد از آتش نمرود بدانجا هجرت كرد وآن ، أول شهري است بعد از طوفان نوح بنا شد .
( 2 ) . نسوان : زنان .
( 3 ) . شعشعه : تابش ودرخشندگى .
( 4 ) . قرآن كريم 26 / 228 .
( 5 ) . مؤبد ( اسم مفعول از مصدر تأييد ) : هميشگى .