هامش
- باز آن دست ظاهر شد وبيت ديگر نوشت به اين مضمون : « به خدا سوگند كه ايشان را شفاعتكننده نخواهد بود . در روز جزا ، در عذاب خدا مخلّد خواهند بود . »
باز چون يكى از ما اراده كرد كه آن را بگيرد ، غايب شد . چون نشست ، پيدا شد وبيت ديگر نوشت به اين مضمون : « به تحقيق كه كشتند حسين را به حكم جور ومخالفت نمودند حكم كتاب خدا را . »
پس راهب از دير خود مشرف شد وديد كه نوري از سر آن سرور به جانب آسمان ساطع است . با آن لشكر شقاوت اثر خطاب كرد كه : « از كجا مىآييد ؟ »
گفتند : « از عراق مىآييم وبه جنگ حسين رفته بوديم واين سر اوست كه براي يزيد مىبريم . »
راهب گفت : « حسين كه پدر أو پسر عم پيغمبر شماست ، ومادر أو دختر اوست ؟ »
گفتند : « آرى . »
گفت : « لعنت بر شما ! اگر عيسى را پسرى مىبود ، ما أو را بر ديدههاى خود مىنشانيديم . »
سپس راهب گفت : « من التماس دارم كه شما به سركردهء خود بگوييد كه ده هزار درهم از پدر به من ميراث رسيده است . آن را از من بگيرد وسر اين سرور را به من بدهد كه امشب نزد من باشد . چون وقت رحيل شود ، من به أو پس دهم . »
چون به عمر گفتند ، گفت : « زر را بگيريد وسر را بدهيد كه نزد أو باشد تا هنگام رحيل . »
پس راهب دو هميان زر كه ده هزار درهم بود از دير به زير انداخت وعمر آن زر را صرافى كرد وسرش را مهر كرد وبه خزانهدار خود سپرد . سپس سر آن سرور را به آن نيكاختر داد .
راهب چون آن سر بزرگوار را به دير خود برد ، صومعهء أو از نور آن سر منور روشن شد وصداى هاتفى را شنيد كه گفت : « خوشا حال تو وخوشا حال كسى كه حرمت اين بزرگوار را داند . »
پس راهب آن سر مطهر را به گلاب شست وبا مشك وكافور معطر گردانيد وبر سجادهء خود گذاشت ورو به آسمان گردانيد وگفت : « پروردگارا ! به حق عيسى امر كن كه اين سر بزرگوار با من سخن بگويد . »
ناگاه سر مبارك آن حضرت به سخن آمد وگفت : « اى راهب ! چه مىخواهى ؟ »
راهب گفت : « تو كيستى ؟ »
سر آن حضرت فرمود : منم ، فرزند دلبند محمد مصطفى ومنم جگرگوشهء على مرتضى . منم نور ديدهء فاطمهء زهرا ومنم تشنه لب مظلوم أهل جور وجفا . »
راهب چون اين سخنان جانسوز را شنيد ، خروش برآورد وروبهروى مبارك آن سرور گذاشت وگفت : « روى خود را برنمىدارم تا بگويى كه من فردا شفيع توام . »
ناگاه از سر مبارك سيد شهدا صدا آمد كه : « به دين جدم درآ ، تا تو را شفاعت كنم در روز جزا . »
راهب گفت : « أشهد أن لا إله إلّا اللّه وأشهد انّ محمّدا رسول اللّه . »
پس ، سر حضرت امام حسين عليه السّلام قبول شفاعت أو كرد .
چون صبح شد ، خواستند كه سر را از راهب گيرند . راهب بر بأم دير آمد وگفت : « مىخواهم با سركردهء اين لشكر سخنى بگويم . » -