هامش
- دروغ نشنوم ! آنها زرد رنگند وچون زعفرانند . »
ابن عباس گويد : آن را جستم وگرد هم يافتم وفرياد كردم : « يا أمير المؤمنين ! آنها را يافتم . »
به همان وضعي كه فرمود به من ، علي عليه السّلام فرمود : « خدا ورسولش راست گفتند . » وبرخاست وبه سوى آنها دويد وآنها را برداشت وبوييد وفرمود : « همان خود آنهاست ، ابن عباس ! مىدانى اين پشكها چيست ؟
اينها را عيسى بن مريم عليه السّلام بوييده واين براي آن است كه به آنها گذر كرده با حواريون وديده آهوها اينجا گرد هم مىگريند . عيسى با حواريون خود نشستند وگريستند وندانستند براي چه گريه مىكنند وچرا نشستند . »
حواريون گفتند : « اى روح خدا وكلمهء أو ! چرا گريه مىكنيد ؟ »
فرمود : « شما مىدانيد اين چه زمينى است ؟ »
گفتند : « نه ! »
گفت : « اين زمينى است كه در آن جگر گوشهء رسول احمد وجگر گوشهء حره طاهر بتول همانند مادرم را مىكشند ودر آن به خاكى سپرده شود كه خوشبوتر از مشك است ؛ چون خاك سليل شهيد است وخاك پيغمبران وپيغمبر زادگان چنين است . اين آهوان با من سخن گويند ومىگويند در اين زمين مىچرند به اشتياق تربتنژاد با بركت ومعتقدند كه در اين زمين در امانند . »
سپس دست به آنها زد وآنها را بوييد وفرمود : « اين پشك همان آهوان است كه چنين خوشبو است ، به خاطر گياهش . خدايا ! آنها را نگهدار تا پدرش ببويد وتسلى جويد . »
فرمود : « تا امروز ماندهاند وبه طول زمان زرد شدند . اين زمين كرب وبلا است . »
وفرياد كشيد : « اى پروردگار عيسى بن مريم ! بركت به كشندگان حسين مده وبه يارىكنندگان آنان وخاذلان أو ! »
وبا آن حضرت گريستم تا به رو درافتاد ومدتي از هوش رفت وبه هوش آمد وآن پشكها را در رداى خود بست وبه من گفت : « تو هم در ردايت ببند . »
وفرمود : « يا ابن عباس ! هرگاه ديدى خون تازه از آنها روان شد ، بدان كه أبو عبد اللّه در آن زمين كشته ودفن شده است . »
ابن عباس گويد : « من آنها را بيشتر از يك فريضة محافظت مىكردم واز گوشهء آستينم نمىگشودم تا در اين ميان كه در خانه خوابيده بودم ، به ناگاه بيدار شدم ، ديدم خون تازه از آنها روان است وآستينم پر از خون تازه است . من گريان نشستم وگفتم : « به خدا حسين كشته شد . على در هيچ حديث وخبري كه به من داده ، دروغ نگفته وهمانطور بوده ؛ چون رسول خدا به أو خبرها داده كه به ديگران نداده است . من در هراس شدم وسپيدهدم بيرون آمدم وديدم گويا شهر مدينه يك پارچه مه است وچشم جايى را نبيند وآفتاب برآمد وگويا پردهاى نداشت وگويا ديوارهاى مدينه خون تازه بود . من گريان بر نشستم وگفتم : « به خدا حسين كشته شد . » -