تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 810

مساهمون:

ص٨١٠

علّة تقدّم الأصحاب « 1 »

هامش
( 1 ) - بنده را در خاطر چنين صورت مىبندد كه : جوانان بني هاشم با آن مردانگى وجوانمردى ، هرگز رضا نمىدادند كه أصحاب حسين عليه السّلام در كار جلادت وادراك شهادت از ايشان سبقت گيرند وهمچنان حسين عليه السّلام با آن فتوت وكرامت هرگز رضا نمىداد كه سلامت خويش را مقدم بدارد وفرزندان وخويشاوندان را كه دلبندان وجگر بندانند ، به شمشير أعادي سپارد . بايد دانست كه اين تأخير ، وقايهء سلامت را تدبير نبود ، ( 1 ) بلكه اين كردار حاوي دو حكمت است : نخست آن‌كه چون مرگ احبّا واقربا وفرزندان را نظاره كند وهر يكى را از پس ديگرى به زخم تيغ أعادي پاره‌پاره بيند ، بىشك اجر شكيب چنين دواهي در حضرت الهى فاضل‌تر از آن است كه نخست خويشتن را به كشتن دهد واز ديدار چنين قضايا وبلايا برهد . حكمت ديگر كه فاضل‌تر است ، از آنچه رقم شد ، اين است كه أنبيا وأوصيا را تمام همت ونهمت ( 2 ) مقصور است بر تربيت ورحمت بر أمت وشفقت ايشان در حق أمت افزون است از محبت پدران ومادران در حق فرزندان . حسين عليه السّلام نخست أصحاب را أجازت مبارزت داد تا اگر كشته شوند ، عصيان قتل ايشان ( 3 ) نسبت به قتل امامزادگان در حضرت خداوند سبك‌تر باشد . آن‌گاه بني هاشم را فرمان جهاد داد . همچنان قتل ايشان نسبت به قتل امام سبك‌تر وخفيف‌تر است تا اگر آن جماعت از كرده پشيمان شوند وتوبت وانابت گيرند ، متصدى قتل امام نشده باشند . از اين جاست كه تا زماني كه يك تن از احبّا وعشيرت أو زنده نبودند واندام مباركش جراحت عظيمه داشت ، به اقتضاى منصب ولايت وامامت موهوبه ، چنان دوستدار عموم بندگان خداى بود كه هنوز مردم را نصيحت مىفرمود ودر طلب ناصري ومعينى استغاثه مىنمود ومغتنم مىشمرد كه يك تن از آن جماعت ، خويشتن را از شهر بند جهالت بجهاند واز آتش دوزخ برهاند ؛ واگرنه در آن هنگام وآن هنگامه ، كار از آن گذشته بود كه ناصر ومعين به كار آيد وحال آن‌كه أرواح همهء آفرينش در حضرت أو حاضر شدند واستدعاى حمايت ونصرت أو كردند واز هيچ يك پذيرفتار نشد . السّلام عليك يا أبا عبد اللّه ، بأبي أنت وأمّي . ( 1 ) . نمىخواست آنها را سپر بلاى خود سازد . ( 2 ) . نهمت : خواست وكوشش بسيار . ( 3 ) . عصيان قتل ايشان : گناه كشتن كوفيان أصحاب را . سپهر ، ناسخ التّواريخ سيّد الشّهداء عليه السّلام ، 2 / 315 - 316