تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 800

مساهمون:

ص٨٠٠
لا يقطع اللّه يدك ، جزاك اللّه خيرا عن أهل بيت نبيّك صلّى اللّه عليه واله وسلّم ! فلمّا أذن لي ، استخرجت الفرس من الفسطاط ، ثمّ استويت على متنها ، ثمّ ضربتها حتّى إذا قامت على السّنابك ، رميت بها عرض القوم ، فأفرجوا لي ، وأتبعني منهم خمسة عشر رجلا ، حتّى انتهيت إلى شفيّة ؛ قرية قريبة من شاطئ الفرات ، فلمّا لحقوني ، عطفت عليهم ، فعرفني كثير بن عبد اللّه الشّعبيّ وأيوب بن مشرح « 1 » الخيوانيّ وقيس بن عبد اللّه الصّائديّ ، فقالوا : هذا الضّحّاك بن عبد اللّه المشرقيّ ، هذا « 2 » ابن عمّنا ، ننشدكم اللّه لمّا كففتم عنه ! فقال ثلاثة نفر من بني تميم كانوا معهم : بلى واللّه ، لنجيبنّ إخواننا وأهل دعوتنا إلى ما أحبّوا من الكفّ عن صاحبهم . قال : فلمّا تابع التّميميّون أصحابي ، كفّ الآخرون ؛ قال : فنجّاني اللّه . « 3 »
هامش
( 1 ) - [ نفس المهموم : « مشروح » ] . ( 2 ) - [ لم يرد في العبرات ] . ( 3 ) - ضحاك بن عبد اللّه مشرقى گويد : وقتي ديدم ياران حسين كشته شده‌اند ونوبت وى وخاندانش رسيده وبا وى به جز سويد بن عمرو خثعمى وبشير بن عمرو حضرمي نمانده [ است ] ، بدو گفتم : « اى پسر پيمبر خداى ! مىدانى قرار ميان من وتو چه بود كه گفتم تا وقتي كه جنگاورى باشد ، به كمك تو جنگ مىكنم وچون جنگاورى نماند ، اجازه دارم بروم » وبه من گفتى : « خوب . » گفت : « راست مىگويى ، اما چگونه توانى رفت ؟ اگر مىتوانى ، اجازه دارى . » گويد : به طرف اسبم رفتم . چنان شده بود كه وقتي ديدم اسبان ياران ما را از پاى مىاندازند ، آن را بردم ودر خيمهء يكى از يارانمان ميان خيمه‌ها جا دادم وبازگشتم وپياده به جنگ پرداختم وپيش روى حسين دو كس را كشتم ودست يكى را قطع كردم وحسين بارها به من گفت : « دستت از كار نيفتد ! خدا دستت را نبرد ! خدايت از جانب خاندان پيمبر پاداش نيك دهد . » گويد : همين‌كه اجازه داد ، أسب را از خيمه درآوردم وبر آن نشستم . آن‌گاه زدمش تا سر سم بلند شد وآن را ميان قوم تاختم كه راه گشودند وپانزده كس از آنها پياده مرا دنبال كردند تا به كنار دهكده‌اى نزديك ساحل فرات رسيديم وچون به من رسيدند ، سوى آنها تاختم وكثير بن عبد اللّه شعبى وأيوب بن مشرح خيوانى وقيس بن عبد اللّه صايدى مرا شناختند وگفتند : « اين ضحاك بن عبد اللّه مشرقى است . اين پسر عموى ماست . شما را به خدا دست از أو بداريد . » گويد : سه كس از بنى تميم كه با آنها بودند ، گفتند : « بله ! به خدا از برادران وأهل دعوتمان مىپذيريم ودست از يارشان مىداريم . » وچون تميميان از ياران من تبعيت كردند ، ديگران نيز دست بداشتند وخدا مرا نجات داد . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3050 - 3051