قال : وإذا الحرّ بن يزيد « 1 » في ألف فارس من أصحاب عبيد اللّه بن زياد ، شاكين في
هامش
- پس از آن برون آمد وبانگزن خويش را بگفت تا نداى نماز پسين داد واقامه گفت . سپس حسين پيش آمد وبا قوم نماز كرد ، وسلام نماز بگفت . آنگاه رو به جماعت كرد وحمد خداى گفت وثناى أو كرد .
سپس گفت : « اما بعد ، اى مردم ! اگر پرهيزكار باشيد وحق را براي صاحب حق بشناسيد ، بيشتر مايهء رضاى خداست . ما أهل بيت به كار خلافت شما از اين مدعيان ناحق كه با شما رفتار ظالمانه دارند ، شايستهتريم . اگر ما را خوش نداريد وحق ما را نمىشناسيد ورأى شما جز آن است كه در نامههاتان به من رسيده وفرستادگانتان به نزد من آوردهاند ، از پيش شما بازمىگردم . »
حر بن يزيد گفت : « به خدا ما نمىدانيم اين نامهها كه مىگويى ، چيست ؟ »
حسين گفت : « اى عقبه ، پسر سمعان ! خرجينى را كه نامههاى آنها در آن است بياور ! »
گويد : عقبه خرجينى پر از نامه بياورد وپيش روى آنها فروريخت . حر گفت : « ما جزو اين گروه كه به تو نامه نوشتهاند ، نيستيم . به ما دستور دادهاند وقتي به تو رسيديم ، از تو جدا نشويم تا پيش عبيد اللّه بن زيادت بريم . »
حسين گفت : « مرگ از اين كار به من نزديكتر است . »
گويد : آنگاه حسين به ياران خويش گفت : « برخيزيد وسوار شويد ! »
پس ياران وى سوار شدند ومنتظر ماندند تا زنانشان نيز سوار شدند وبه ياران خود گفت : « برويم . » گويد : وچون خواستند بروند ، جماعت از رفتنشان مانع شدند . حسين به حر گفت : « مادرت عزادارت شود . چه مىخواهى ؟ »
گفت : « به خدا اگر جز تو كسى از عربان اين سخن را به من گفته بود ودر اين وضع بود كه تو هستى ، از تذكار عزادارى مادرش هركه بود ، دريغ نمىكردم . اما به خدا از مادر تو سخن گفتن نيارم ، مگر به نيكوترين وضعي كه توان گفت . »
حسين گفت : « چه مىخواهى ؟ »
گفت : « به خدا مىخواهم تو را پيش عبيد اللّه بن زياد ببرم . »
حسين گفت : « در اين صورت ، به خدا با تو نمىآيم . »
حر گفت : « در اين صورت ، به خدا تو را وانمىگذارم . »
واين سخن سه بار از دو سوى تكرار شد . وچون سخن در ميانه بسيار شد ، حر گفت : « مرا دستور جنگ با تو ندادهاند . دستور دادهاند از تو جدا نشوم تا به كوفهات برسانم . اگر دريغ دارى ، راهى بگير كه تو را به كوفه نرساند وسوى مدينه پس نبرد كه ميان من وتو انصاف باشد تا به ابن زياد بنويسم . تو نيز اگر خواهى به يزيد نامه نويسى ، بنويسى ، يا اگر خواهى به ابن زياد بنويسى . شايد خدا تا آن وقت كارى پيش آرد كه مرا از ابتلا به كار تو معاف دارد . »
آنگاه گفت : « پس ، از اين راه برو واز راه عذيب وقادسيّه به طرف چپ گراى ! »
كه ميان وى وعذيب هشتاد وسه ميل بود .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2973 ، 2989 - 2993
( 1 ) - وقع في النّسخ زيد - خطأ .