المفيد ، الإرشاد ، 2 / 49 - 50 - عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 347 - 348 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 196 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 222 ؛ الجواهري ، مثير الأحزان ، / 20 ؛ مثله الأمين ، لواعج الأشجان ، / 51 - 52
وبلغ ذلك مذحجا ، فأقبلت إلى القصر ، فقيل لعبيد اللّه :
« هذه مذحج ، قد اجتمعت [ 82 ] بالباب » .
فقال لشريح القاضي :
« ادخل على صاحبهم ، فانظر إليه ، ثمّ اخرج ، فأعلمهم أنّه حيّ » .
فخرج إليهم شريح ، فأعلمهم أنّه رآه ، وهو حيّ سالم ، وإنّما عاتبه كما يعاتب الأمير رعيّته . فانصرفوا .
أبو عليّ مسكويه ، تجارب الأمم ، 2 / 47 - 48
قال : وبلغ ذلك بني مذحج ، فركبوا بأجمعهم وعليهم عمرو بن حجّاج الزّبيديّ ،
هامش
- پس به قبيلهء مذحج آمد وقصر ابن زياد را محاصره كرد . گروه بسيارى با أو بودند . آنگاه فرياد زد : « من عمرو بن حجاجم واينان سواران ( وجنگجويان ) قبيلهء مذحج هستند . ما كه از پيروى خليفه دست برنداشته واز گروه مسلمانان جدا نشدهايم ( چرا بايد بزرگ ما هانى كشته شود ) ؟ »
واينان شنيده بودند كه هانى كشته شده است . پس به عبيد اللّه بن زياد گفتند : « اين قبيلهء مذحج است كه بر در قصر ريختهاند ! »
ابن زياد به شريح قاضى ( كه از قاضيان دربارى بود ) گفت : « به نزد بزرگشان ( هانى ) برو وأو را ببين .
سپس بيرون رو واينان را آگاه كن كه أو زنده است وكشته نشده . »
شريح به اتاق هانى آمد وأو را ديد . چون هانى شريح را ديد ، گفت : « اى خدا ! اى مسلمانان ! قبيلهء من هلاك شدند ! كجايند دينداران ! كجايند مردم شهر ؟ »
( اين سخنان را مىگفت ) وخون به ريشش مىريخت كه ناگاه صداى فرياد وغوغا از بيرون قصر شنيد . پس گفت : « من گمان دارم اينها فرياد قبيلهء مذحج وپيروان مسلمان من است . همانا اگر ده تن پيش من آيند ، مرا رها خواهند ساخت ! »
شريح كه اين سخن را شنيد ، به نزد قبيلهء مذحج آمد وگفت : « همينكه أمير آمدن شما وسخنانتان را دربارهء بزرگتان ( هانى ) شنيد ، به من دستور داد بر أو درآيم . پس من پيش أو رفتم وأو را بديدم وبه من دستور داد شما را ببينم وبه اطلاع شما برسانم كه أو زنده است ، واينكه به شما گفتهاند : أو كشته شده ، دروغ است . »
عمرو بن حجاج وهمراهانش گفتند : « اكنون كه كشته نشده ( وزنده است ) ، خداى را سپاسگزاريم . » وپراكنده شدند .
رسولي محلّاتى ، ترجمه ارشاد ، 2 / 49 - 50