هامش
- گويد : عبيد اللّه بر بستر شريك نشسته بود ومهران بالاى سرش ايستاده بود . شريك گفت : « آبم دهيد ! »
وزنى با كاسهاى بيامد ؛ اما مسلم را بديد وبازگشت . بار ديگر شريك گفت : « آبم دهيد ! »
وبار سوم گفت : « واي ! شما آب به من دهيد ! آبم دهيد وگرچه مايهء مرگم شود . »
گويد : « مهران متوجه شد وبه عبيد اللّه اشاره كرد كه از جا برجست . »
شريك گفت : « اى أمير ! مىخواهم با تو وصيت كنم ! »
گفت : « پيش تو بازمىگردم . »
پس مهران وى را با شتاب ببرد وگفت : « به خدا قصد كشتن تو را داشت . »
گفت : « چگونه ممكن است ، كه من شريك را حرمت داشتم ودر خانهء هانى بودم كه پدرم بر أو منت داشته . »
أبى الوداك گويد : شريك بن أعور پيش هانى بن عروهء مرادي منزل گرفت . شريك شيعه بود وهمراه عمّار در صفين حضور داشته بود .
گويد : يك هفته بگذشت كه شريك بن أعور بيمار شد . وى به نزد ابن زياد وحاكمان ديگر محترم بود ودر كار شيعهگرى ثابتقدم . عبيد اللّه كس پيش أو فرستاد كه امشب به نزد تو مىآيم .
گويد : شريك به مسلم گفت : « اين بدكار امشب به عيادت من مىآيد . وقتي نشست ، بيا وخونش بريز وبرو در قصر بنشين كه هيچكس تو را از قصر بازنمىدارد . اگر اين روزها از اين بيمارى بهى يافتم ، سوى بصره روم ومشكل آن را از پيش تو بردارم . »
گويد : وچون شب درآمد وعبيد اللّه به عيادت شريك آمد ، مسلم برخاست كه درآيد كه شريك گفته بود ، وقتي نشست ، مهلتش مده . اما هانى بن عروه برخاست وگفت : « نمىخواهم در خانهء من كشته شود . » گويى اين كار را زشت مىشمرد .
گويد : وقتي عبيد اللّه بن زياد آمد وبنشست ، از بيمارى شريك پرسيد وگفت : « چطورى وكي بيمار شدى ؟ »
وچون پرسشهاى وى دراز شد وشريك ديد مسلم نيامد ، ترسيد فرصت از دست برود ومىگفت :
« در انتظار چيستيد كه به سلمى درود نمىگوييد ! آبم دهيد اگرچه جانم درآيد . »
اين را دو بار يا سه بار گفت .
عبيد اللّه كه متوجه نشده بود ، گفت : « چه مىگويد ؟ به نظر شما هذيان مىگويد ؟ »
هانى گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ! آرى از سحرگاه تاكنون كأرش همين است . آنگاه عبيد اللّه برخاست وبرفت ومسلم بيامد . شريك گفت : « چرا خونش را نريختى ؟ »
گفت : « به دو سبب : يكى اينكه هانى خوش نداشت كه در خانهء أو كشته شود ؛ ديگر حديثي كه مردم از پيمبر خدا آوردهاند كه ايمان ، غافلكشى را روا نمىدارد ومؤمن به غافلگيرى نمىكشد . » -