داراى چشم باشد هيچ يك از اين دو اعتبار بر أو صدق نمىكند . بنا بر اين لفظ يعمى بطور مجازى به كار رفته است . ادراك نكردن انسان رنگهاى پوشيده وجسمهاى لطيف را به معناى كورى حقيقي وى نيست . ولى چون كورى از أسباب نديدن مىباشد لفظ « عمى » بر نديدن ، به عنوان به كار بردن سبب عمى به جاى مسبّب « نديدن » استعمال شده است . اين توصيف در زمينهء ستايش پروردگار ، لازمهاش ، به دور دانستن بينايى حق متعال از نقيصهء كورى ، واز آن فراتر گمان نابينايى است ، زيرا حضرت سبحان وارسته است از اين كه در معرض عروض چشم ويا كورى واقع شود ، وبلند رتبهتر از آن است كه درك وبينايى أو به وسيلهء چشم ومژگان ، انعكاس صورت ورنگها باشد ؛ هر چند أو شاهد وگواه بر همه چيز بوده وهمهء أمور را درك مىكند .
از علم وآگاهى حق تعالى هر آنچه در اعماق زمين است هم به دور نيست ؛ چون بينايى خداوند به معنى ياد شدهء فوق نيست . مىتوان گفت درك حق - تعالى اشيا را بدين اعتبار است كه أو كمال صفات اشياى مورد درك را مىداند ودرك مىكند .
اين نوع درك بصرى از آنچه كه ديدههاى كوتاه بينانه از ظاهر پديدها درك مىكنند ، واضح وروشنتر است ! !
( 10917 - 10913 )
9 - قوله عليه السلام : وكلّ ظاهر غيره باطن :
« هر آشكارى جز خداوند مخفى ودر نهان است » در توضيح اين كلام حضرت مىگوييم ظهور اشيا عبارت از اين است كه بطور روشنى براي حسّ يا عقل آشكار باشند . معناى مقابل اين واژه « باطن » مىباشد كه به معنى پوشيده ماندن شيء از حسّ يا عقل است .
پيش از اين توضيح داده شد كه خداوند از جسمانيّت ولواحق آن پاك ومنزه است . پس نتيجة اين مىشود كه از درك حواسّ نيز به دور است .
در جاى خود با برهان عقلي ثابت شده است كه حق تعالى از هر نوع