مكتوب
87
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم
مِن عبداللَّه قطب بن محيي إِلى حبيب القلب الأمير محبّ الملّة و الدّين الشيخ محمّد .
حجاب الفاظ
امّا بعد ؛ غيرتم مىآيد بر معانى كه به گفتْ آورم از بس كه كدورت و كثافت كه مىبينيم كه معانى را لاحق شود چون آن را به ادا مىرسانند .
دريغا ! چه بودى كه معانى به همان لطافت كه در دل است به زبان آمدى ؟
امّا هيهات ! از شهرستان دل تا سر حدِّ زبان صد هزار ساله راه است و در آن ميان هزار مملكت و هر مملكتى را هوايى ديگرگون . چگونه معانى به همان لطافت و نضارت كه در دل است به زبان آيد ؟ ميوهاى كه از درخت چينند تا به خانه برند طعم و رنگش بگشته باشد با قرب مسافتى ، پس چه گمان است به ميوه باغستان دل كه از آن جا تا شهرستان تن هزار منزل است ، از منزلى تا به منزلى يك ساله راه كه به لطافت و طراوت خود بماند ؟
در شهر دل
اى حبيب قلب ! اگر تو را به شهرستان دل گذر افتد يا هوايى از آن ناحيه بر تو وزد ، بدانى كه روح و گشادگى چيست و راحت و خوشى كدام است .
اى حبيب قلب ! آنچه در اين جهان آن را راحت و خوشى خوانند در آن جهان چندان گران و ناخوش است كه اگر بر يكى از اهل آن جهان يعنى جهانِ دل نهند خود را اشقاى مردمان پندارد . از اين تعجب نبايد كرد كه غايت آنچه تنعّم يكى از گدايان باشد ، اگر پادشاه را پيش آيد غايت سختى باشد نسبت به او .