نخوردم ، هنگامى كه آخرهاى شب شد ، رعد و برق رخ داد ناگاه ديدم درهاى آسمان گشوده شد و حضرات آدم ، نوح ، ابراهيم ، اسحاق ، اسماعيل و پيامبر ما محمّد صلى اللَّه عليه و آله و سلم همراه جبرئيل و گروهى از فرشتگان به زمين آمدند ، جبرئيل نزديك صندوق رفت ، و سر امام حسين عليه السّلام را برداشت و بوسيد و به خود چسبانيد ، سپس پيامبران چنين كردند ، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم گريه كرد ، پيامبران به او تسليت گفتند .
جبرئيل به پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله و سلم عرض كرد : « اى محمّد ! خداوند به من فرمان داده كه در مورد امّتت از تو پيروى كنم ، اگر امر كنى زمين را براى آنها به لرزه درآورم و زير و رو كنم ، چنين كنم ، همان گونه كه نسبت به قوم لوط چنين كردم . » پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود : « نه اى جبرئيل ! زيرا در روز قيامت در پيشگاه خدا مرا با اين دشمنان حسابى هست . » سپس فرشتگان نزد ما آمدند تا ما را بكشند ، به رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم توجّه كردم و گفتم : « الامان اى رسول خدا ! » فرمود : « برو خدا تو را نيامرزد . » ناگاه ديدند دستى در ديوارى كه در آنجا بود ، ظاهر شد ، و با قلم آهنين اين شعر را روى ديوار نوشت :
أ ترجو امّة قتلت حسينا * شفاعة جدّه يوم الحساب
« آيا آن جماعتى كه حسين عليه السّلام را كشتند اميد به شفاعت جدّش در روز قيامت دارند ؟ » وقتى كه اين حادثه عجيب را ديدند ( ترسيدند و ) سر را گذاشته و فرار كردند « 1 »
هامش
( 1 ) . مترجم گويد : اين ماجراى عجيب مربوط به دير ( عبادتگاه ) راهب است كه بعضى از مورّخين و محدّثين مشروح آن را چنين نقل مىكنند : پس از ديدن شعر فوق ، يكى از آنها برخاست تا دست را بگيرد ، آن دست ناپديد شد ، بار ديگر مشغول خوردن غذا شدند ناگاه براى بار دوم همان دست را ديدند كه در ديوار دير راهب آشكار شد و اين شعر را نوشت :فلا و اللَّه ليس لهم شفيع * و هم يوم القيامة في العذاب« نه به خدا سوگند ، براى قاتلان امام حسين ( ع ) شفيعى نخواهد بود ، و آنها در قيامت در عذاب هستند . » باز بعضى از همراهان برخاستند آن دست را بگيرند ، ناپديد شد ، بار ديگر مشغول خوردن غذا شدند ، ناگاه براى سومين بار ديدند آن دست ظاهر شد و اين شعر را در ديوار نوشت :و قد قتلوا الحسين به حكم جور * و خالف حكمهم حكم الكتاب« آنها حسين ( ع ) را از روى ظلم و جور كشتند ، و بر خلاف حكم قرآن رفتار نمودند . » ناگزير دست از غذا كشيدند ، و سپس ماجراى راهب به پيش آمد . . . ( معالى السّبطين ، ج 2 ، ص 125 تا 127 - سوگنامهء آل محمّد ، ص 443 - 445 ) ( مترجم ) .