هستى نبى را ابن عم ، از روى معنى لحم و دم 42 * زان گونه بودى لا جرم ، زين گونه دارى سرورى
كفر از كفت شد كاسته ، دين از تو شد آراسته * از زير دستت خاسته ، صد چون جنيد و چون سرى 43
بوذر وكيل خرج تو ، سلمان رسيل درج تو * گردون چه داند ارج تو ؟ تو آفتاب خاورى
بر پايهء علم تو كس ، زينها ندارد دسترس * مهدى تو خواهى بود و بس ، گر مهد اين پيغمبرى
هم كوه حلمش را كمر ، هم چرخ خلقش را قمر * هم شاخ شرعش را ثمر ، هم شهر علمش را درى
علم از تو گشت اندوخته ، شرع از تو گشت افروخته * از ذو الفقارت سوخته ، آيين كفر و كافرى
شمعى و ماهت هم نفس ، پيشى نگيرد بر تو كس * هر چند شمع از پيش و پس ، فارغ بود ، چون بنگرى
رُمحت شِهاب و مه سپر ، خوانت بهشت و كاسه خور * پاى ترا كرده به سر ، گردون گردان منبرى
هم مير نحل و هم نَحَل 44 ، اى خسرو گردون محل * كاخ تو ايوان زحل ، هم تخت كاخ مشترى
هم تيغ دارى هم عَلَم ، هم علم دارى هم حَكم * هم زهد دارى هم كرم ؛ ديگر چه باشد مهترى
از مهر در هر منزلى ، مهرى نهادى بر دلى * همچون سليمان ولى ، ديوت نبرد انگشترى 45
خطّ ترا نقاش چين ، ماليده بر چشم و جبين * كِلك تو از روى زمين ، گم كرده نقش آزرى