از براى نصرت دين ساختى هر روز و شب * طبل و منجوق و طراده نيزه و خود و مِجَن
روز حرب از هيبت تيغت بلرزيدى زمين * همچنان كز بيم خصمى تند ، مردى ممتحن
ذو الفقارت گر بديدى كرگدن در روز جنگ * كاه گشتى در زمان ، گر كوه بودى كرگدن
سركشان را سر بسر نابود كردى در جهان * تختهاشان تخته كردى حُلّههاشان را كفن
اين جلال و اين كمال و اين جمال و منزلت * نيست كس را در جهان جز مر ترا اى بو الحسن
هر دلى كو مهرت اندر دل ندارد همچو جان * هر دلى كو عشقت اندر جان ندارد مقترن
روى جنّات العُلى هرگز نبيند بىخلاف * لا يزالى ماند اندر نار با گُرم و حَزَن 15
گر نبودى روى و مويت هم نبودى روز و شب * گر نبودى رنگ و بويت گل نبودى در چمن
چون تو صاحب دولتى هرگز نبودى در جهان * هم نخواهد بود هرگز چون توئى در هيچ فن
مِهر انور
كار عاقل نيست در دل مهر دلبر داشتن * جان نگين مُهر مِهر شاخ بىبرداشتن
از پى سنگين دل نامهربانى روز و شب * بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن
چون نگردى گرد معشوقى كه روز وصل او * بر تو زيبد شمع مجلس مهر انور داشتن
هر كه چون كركس به مردارى فرود آورد سر * همچو طوطى كى تواند طَمْع شكّر داشتن
رايت همّت ز ساق عرش بر بايد فراشت * تا توان افلاك زير سايهء پر داشتن
تا دل عيسّى مريم باشد اندر بند تو * كى روا باشد دل اندر سُمّ هر خر داشتن
يوسف مصرى نشسته با تو اندر انجمن * زشت باشد چشم را در نقش آزر داشتن
احمد مرسل نشسته كى روا دارد خرد * دل اسير سيرت بو جهل كافر داشتن
اى به درياى ضلالت در ، گرفتار آمده * زين برادر يك سخن بايست باور داشتن
بحر پُر كشتى است ليكن جمله در گرداب خوف * بىسفينهء نوح 16 نتوان چشم معبَر داشتن
گر نجات دين و دل خواهى همى تا چند ازين * خويشتن چو دايره بىپا و بىسر داشتن
من سلامتخانهء نوح نبى بنمايت * تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن