مضيّق : / تنگ گرفته
مطر : / باران
مظّله : / سايهبان
معبر : / كشتى
معجر : / مقنعه و روپوش و روسرى زنان
معربد : / جنگجو ، بدخو ، عربدهكننده
معّرى : / برهنه ، عريان ، ناپوشيده ، آزاد و بر كنار
معلن : / آشكار شده ، علنى
معلّى : / بلند ، رفيع
معمّر : / داراى عمر بسيار ، پر سن و سال
معّوق : / بازداشته شده ، در بند داشته شده مجازاً مشكل و دشوار
مفتتن : / در فتنه انداخته شده
مكلّل : / درخشان و تاج بر سر نهاده
مكين : / مكان دارنده ، صاحب مكان
مل : / شراب
ملمّع : / روشن و درخشان كرده شده ، در اصطلاح شعرى كه يك مصراع عربى و يك مصراع فارسى باشد يا يك بيت عربى و بيتى ديگر فارسى باشد .
مناقب : / اوصاف حميده ، صفات نيكو ( جمع منقبت )
منجوق : / گوى ، قبّه ، ماهچهء سر علم ، علم و رايت
مناهج : / راهها ( جمع منهج ) .
منشقّ : / پاره شونده ، شكافته شده
موالات : / با كسى دوستى و پيوستگى داشتن ، پى در پى كارى كردن
موشّح : / زينت داده شده ، آراسته ، حمايل و گردنبند به گردن آويخته .
مؤتمن : / امين و مورد اعتماد
مهچه : / ماه كوچك سر علم
مهر گياه : / گياهى است كه بيخ آن به شكل انسان مىباشد و گويند هر كه آن را با خود دارد همه نسبت به او مهر مىورزند .
مهل : / ( از مصدر هليدن ) مگذار - رها مكن
امام ميامين : / پيشواى پيشوايان مبارك و ميمون ( جمع ميمون )
مياه : / آبها ( جمع ماء )
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: احمد احمدى بيرجندى
ص١٥٣