يك لحظه سرت نديد بالين * چشم تو نكرد خواب نوشين
بهر دگران نيارميدى * آسايش زندگى نديدى
در نيمه شبان چو شمع محراب * بودى به ميان آتش و آب
كى غير تو پيشواى عادل * بخشيده غذاى خود به قاتل ؟
از كينهء مردم زمانت * مىسوخت به سان شمع جانت
از همرهى تو پا كشيدند * با چشم خرد تو را نديدند
آنها همه خودپرست بودند * از جام غرور مست بودند
رفتى و به خانهات نشستى * در بر رخ خويشتن ببستى
درد دل خود به دل نهفتى * گاهى دل شب به چاه گفتى
از ديدن مردمى ستمكار * مىسوخت دلت به ياد عمّار
تا رنجه كنند خاطرت را * كردند جدا اباذرت را
چون پردهء حرمتت دريدند * ناچار به مسجدت كشيدند
بازوى غضب نمىگشودى * مأمور به امر صبر بودى
زانان كه دل تو را شكستند * در دورهء ما هنوز هستند
بسيار زمانعان خيراند * در حيله چو طلحه و زبيراند
زهراى تو نيز بود دلخون * او داشت غم دل از تو افزون
هر چند چو غنچه تنگدل بود * از گفتن درد خود خجل بود
هى ناله و آه روز و شب كرد * هى مرگ خود از خدا طلب كرد
تا جان ز فشار غم نكاهد * كس مرگ خود از خدا نخواهد
زان راز كه گفتهاى تو با چاه * امروز شده است عالم آگاه
از گريه و نالههاى جانسوز * بر گوش جهان رسيده امروز
زان خون كه ز فرق نازنينت * گرديد روانه بر جبينت
يك قطره به چهرهء شفق ريخت * جوشيد كه شورشى برانگيخت
تا حشر زند هميشه فرياد * كاى مردم رادمرد ، آزاد
من خون شهيد بيگناهم * بر بيكسى على گواهم