نثارى به دمسازى كلك عنبر سلك بزم نشينان محافل اخبار را بدين نوا منبسط ساختهاند كه : چون سلطان مراد بن يعقوب به مضمون الفريق يتعلّق بكلّ حشيش بر سبيل [ 77 ب ] استمداد و استعانت به علاء الدولة ذو القدر تقرّب نمود ، باريك بيگ پرناك ، كه يكى از امراى عمدهء سلاطين تركمان بود و به صفت شجاعت و اصابت رأى متّصف ، بر دار الخلافهء بغداد استيلا يافته به خيال محال طرح استقلال بر كارگاه خاطر فاتر مىكشيد و از توجّه به آستان خلافت مكان متقاعد گشته طريق بندگى و اطاعت نمىپيمود ، بنابراين چون زمان تابستان و اوان تموز خسرو ممالكستان در ييلاقات متنزّه همدان به عيش و طرب به پايان رسانيد ، همگى همّت والانهمت بر انقياد باريك بيگ و فتح دارالسّلام گماشت و خليل يساول ( 58 ) را ، كه از جملهء كمربستگان درگاه و الا و به آداب سفارت و سخنگذارى و طريق ملازمت ملوك امتياز تمام داشت ، مأمور گردانيد كه به بغداد رفته باريك را به نصايح سودمند و سخنان دلپسند از وخامت عاقبت عناد و سركشى تحذير نموده از جادّهء ضالّهء مخالفت به طريق ستودهء موافقت ارشاد نمايد و صماخش را كه از زيبق غفلت و پنبهء غرور آگنده است به سر انگشت مواعظه پرداخته به طريق مستقيم اطاعت و فرمانبردارى دلالت فرمايد .
بر اين نيّت خليل يساول با تاج و خلع فاخره ، كه به موجب فرمان مطاعه جهت باريك بيگ مقرّر داشته بودند ، متوجّه دارالسّلام بغداد گرديد . چون باريك بيگ بر قرب وصول خليل يساول و آوردن تشريف پادشاه زمان مطّلع گرديد خواص مقرّبان خود را سه روزه راه به استقبال ارسال فرموده خليل آقا را به إعزاز تمام به دارالسّلام بغداد آورده در باغ ميرزا پير بوداق منزل مهيّا گردانيد . پس در آن باغ با خليل يساول ملاقات نموده آنچه لوازم تعظيم و تكريم ، و ما بعد من هذه القبيل تواند بود به فعل آورده از طريق خدعه و تزوير اظهار انقياد و اطاعت نموده به پوشيدن تاج وهاج و تشريف پادشاهانه مباهى گرديد و اكثر از مقرّبان خود را ملبّس به لباس تاج آراسته ، خليل يساول را به انعام ما لا كلام بنواخت .
آنگاه ، بعد از انقضاى روزى چند ، پيشكش و هداياى پادشاهانه [ 78 الف ] مهيّا داشته ابو اسحاق شيرهچى را كه از عظماى امرايش بود تعيين نمود كه تحف و بيلاكات نفيسه را جهت ايستادگان درگاه جهانپناه سامان داده به نظر اشرف درآورد و كيفيّت انقياد و عجز وى نيز به معرض حجاب بارگاه رسانيده منشور
روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: ميرزا بيگ جنابدى
ص٢٠٧