( 915 )
ص 224 ، سطر 6 : دوگنبدان
[ د گ ن ب د ا ن ] ( اسم خاص ) . دهى است از دهستان زير كوه باشت و بابوئى بخش گچساران شهرستان بهبهان ، واقع در 23 كيلومترى شمال باخترى گچساران كنار راه شوسهء گچساران به بهبهان . - اين ده از نواحى كوهستانى با آب و هواى معتدل است .
( از فرهنگ جغرافيايى ايران جلد 6 ) .
( 916 )
ص 224 ، سطر 17 : سماك
[ س ما ك ] ( اسم خاص ) . نام ستارهايست و آن منزل چهاردهم است از منازل قمر « 1 » ( از آنندراج ) .
( 917 )
ص 224 ، سطر 22 : ژاله
[ ژ ا ل ] ( اسم ) . تگرگ را گويند و بعضى شبنم را هم گفتهاند . ( آنندراج ) :
فراقت كشت خسرو را كه بيمش بد زروز بد * ملخ زد كشت دهقان را كه مىترسيد از ژاله .
( امير خسرو دهلوى بنقل آنندراج ) .
( 918 )
ص 224 ، سطر 22 : غمام
[ غ ما م ] ( اسم ) . ابر را گويند ( از اقرب الموارد ) . - ابر مرده را گويند و آن چيزيست مانند نمد كرم خورده كه چون در ظرف آب گذارند آب را به خود كشد و بعضى گويند حيوانى است دريايى وقتى كه بميرد آب او را بر ساحل اندازد . ( از آنندراج ) .
( 919 )
ص 224 ، سطر 23 : رشحات
[ ر ش حا ت ] ( جمع رشحة ) . رشحه آبى است كه از جايى مىتراود و بجايى مىچكد . ( از اقرب الموارد ) .
( 920 )
ص 224 ، سطر 23 : سحاب « 2 »
[ س حا ب ] ( اسم ) . ابر بهار .
( از آنندراج ) .
هامش
( 1 ) - صاحب منتخب نوشته كه سماك دو است يكى را « سماك اعزل » و ديگرى را « سماك رامح » مىگويند . آن هر دو بمنزله دو پاى برج است سماك رامح ستارهايست كه نزديك او ستاره ديگر است و آن را نيزه سماك گويند و سماك اعزل نزد خود ستاره ديگر ندارد زيرا اعزل در زبان عرب مرد بىسلاح مىباشد .
( 2 ) - سحاب نام شمشير ضرار بن خطاب و نام عمامهء حضرت پيغمبر نيز است . - سيماب را اكسيريان سحاب مىنامند .