تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 861

مساهمون:

ص٨٦١
در كار ميبود . اگر تفنگ و فشنگ بدست آمدى هزاران كسان بيدرنگ به مجاهدان پيوستندى . ملايان كه كمتر جنگجويى كند در اينروز كسانى از ايشان نيز تفنگ گرفتند . يكى از آنها بكوچه افتاده داد ميزد و مردم را بجنگ ميشورانيد . از هر سو پيشروان آزادى بيرون شتافته بچاره مىكوشيدند و مردم را ميشورانيدند . كم‌كم در سراسر شهر مردم بجنبش آمده گروه‌گروه رو بسوى هكماوار نهادند . ولى از اينان چه برميآيد ؟ ! . اين گره را جز سردار آزادى كه ميتواند گشود ؟ ! ببينيم او در چه كار است ؟ . بايد دانست كه يكى از دورانديشيها ميانهء سردار و سالار اين بوده كه سالار در برابر دولتيان سنگرهاى استوار مارپيچى پديد آورده و در پشت آنها ايستادگى ميكرد و تاخت را به آسانى برميگرداند . اينست خيابان و آنسوى شهر كمتر تاراج ديده ، و جز از تاختهايى كه در تابستان در آغاز جنگ بآنجاها رخ داد ، بار ديگر دولتيان از آنسو پا بدرون نتوانستند نهاد . ولى سردار بسنگربندى ارج ننهاده ، اين خود شيوه جنگى او مىبود كه دولتيان را بدرون شهر كشانيده در پيچ و خم كوچه‌ها و كوچه باغها بتنگنا انداخته از آنها كشتار كند ، و چنان كه ديده‌ايم بارها اين كار را كرد ، و بايد خستويد كه هربار نتيجه نيكى گرفت . امروز هم پيش آمدن صمد خان نزد او چندان بيمناك نمىبود و شايد مايه خشنوديش نيز ميشد . چيزى كه هست صمد خان از چند راه تاخت آورده و بىاندازه پيش آمده بود و اين ناچار مايه بيم مىشد . از آنسوى انبوهى از مردم شهر بترس افتاده رشته از دست ميرفت . در ويجويه كه نزديك هكماوار است مردم بهم برآمده برخى خانواده‌ها در انديشه گريز مىبودند . صمد خان تا آن اندازه نزديك شده بود كه گلوله‌ها از سر خانه ستار خان ميگذشت . ديگر جاى ايستادن نمىبود . خود او با چند تن از خانه بيرون آمده از راه پل منجم و چوست دوزان روانه گرديد . در نيمه راه با آيدين پاشا روبرو شده او را بسيار نكوهيد . ولى نايستاده جلو شتافت ، و از راه امير زين الدين خود را بديزج رسانيد . در آنجا چنان كه گفتيم دسته‌اى از مجاهدان ايستادگى ميكردند . در اين هنگام روز از نيمه مىگذشت . ستار خان ببالاخانه‌اى درآمده از آنجا بجنگ پرداخت . ولى چون دور مىبود كارى از پيش نرفت . پايين آمده باز به پيشرفت پرداخت و با همه بيمناكى باك نكرده خود را ببالاخانه ديگرى رسانيد . در اين ميان مجاهدان نيز به جوش آمده از هر سو دسته‌دسته ميرسيدند ، و آنان كه در آن نزديكى ميبودند هر يكى از راه ديگرى ميكوشيدند . در اين گرماگرم گرفتارى بود كه حاجى على عمو ، آن پيرمرد غيرتمند ، به كار شگفتى برخاست . اين مرد كه از مردم هكماوار و يكى از بازرگانان و توانگران بشمار ميرفت چون از هواداران مشروطه و خود مرد غيرتمند مىبود ، از چندى پيش تفنگ گرفته در جنگها همدست ميشد . امروز هم چون مجاهدان شكست خوردند و از هكماوار بيرون ميرفتند ، او بنگهداريشان ميكوشيد و فريادها ميكشيد . ولى آنان گوش نداده بيرون رفتند ، و