ايستادگى نتوانسته بازگشته و بسيارى از ابزار ايشان بدست دولتيان افتاده بود ( بنوشتهء كتاب آبى توپ را با خود بازآورده بودند ) . مرا ستار خان دستور داد با دستهء خود بسوى شام غازان رفتم . زمانى رسيديم كه در آنجا نيز مجاهدان شكست خورده و يارمحمد خان كرمانشاهى با سه چهار تفنگچى تنها مانده بودند . همانساعت دولتيان بيرق خطيب را كه بدست آورده بودند ، همانجا بر سر ديوار زدند تا شكست مجاهدان را در آنجا بما آگاهى دهند و چند جمله نيز بسرزنش پرتاب كردند . جنگ با سختى پيش رفته دولتيان از هر سو فشار مىآوردند . از اين سو بمبى انداختند و اندك آرامشى رخ داد . در اينميان بمبانداز تير خورده بيفتاد و جنگ دوباره سختى گرفت ، و چون دولتيان خطيب را گرفته بودند از آنسو هم از راه باغها پيش آمدند . چند تن از ماها تير خورده بيفتاد .
آنها را برداشته همراه يارمحمد خان پس نشستيم . دولتيان هى شيپور كشيده پيش ميآمدند .
ما در باغ « سازنده » اندكى ايستادگى نموده دوباره پس نشستيم و بآخونى رسيده در آنجا ايستاديم ، و هرچند تن سنگرى گرفته بجنگ پرداختيم . عباسقليخان قراچه داغى با پنج و شش تن در يك دكانى ، و من و ميرزا عليخان ياور اف با هفت تن در پشتبام گرمابهاى ، بتنگنا افتاديم و از هرسو گرد ما را گرفتند . پياپى داد ميزدند : « خود را بسپاريد » . در اين هنگام ميرهاشم خان خيابانى و حاج خان پسر على مسيو هركدام با دستهاى رسيدند و بجنگ درآمده دشمن را سرگرم كردند . ما نيز دل به خود داده بيكبار بيرون تاختيم و خود را از آن تنگنا بدر انداختيم .
كوتاه سخن آنكه تا نزديكى نيمروز هكماوار و آخونى و خطيب همگى بدست كسان صمد خان افتاد . اگر بنقشه نگاه كنيم صمد خان در اينهنگام در ميدانى بدرازاى يكفرسنگ و پهناى نيم فرسنگ پيش آمده و خود را بدرون شهر رسانيده بود . هكماوار و آخونى و خطيب در يكسو افتاده ، ميتوان كه با يكخط آنها را بهم رسانيد و چنان كه گفتيم اگر صمد خان در اينجاها استوار شدى كار بشهريان دشوار گرديدى .
در شهر چه شورشى برخاست ؟
چنان كه گفتيم مردم تبريز بجنگ خو گرفته در روزهاى سخت نيز بازارها باز و هركس به كار خود ميپرداخت . امروز هم با آنكه از پيش از دميدن آفتاب رزم آغاز شده از چند سو غرش توپ و آواى تفنگها برميخاست مردم در كار خود مىبودند . اگرچه از بهر آدينه بازارها بسته كسى در آنها ديده نميشد ، ولى در كوچهها مردم به حال هر روز آمدوشد مىكردند و مجاهدان دستهدسته از اينسو بآنسو رفته برزمگاهها مىشتافتند .
تا سه چهار ساعت از روز حال اين مىبود . ولى همين كه آگاهى از شكست مجاهدان و درآمدن صمد خان بهكماوار پراكنده شد كمكم در شهر تكانى برخاسته ناگهان جوش و خروش پديد آمد . هرچند تن كه بهم ميرسيدند همين گفتگو را ميداشتند . دستهدسته مردم بكوچهها ريخته اينسو و آنسو ميدويدند . در انجمن انبوهى رو داده خروش سختى