انبوه مردم مىبودند كه با هايهوى شادمانى پيش مىآمدند . در اندك زمانى سراسر كوچهها پر گرديد ، و هنگامه بيمانندى بود . چون كسانى از كرد و سرباز ، در خانهها بازمانده و نتوانسته بودند بگريزند ، مجاهدان بجستجوى ايشان بيكايك خانهها سر ميزدند . همه درها باز و مردم دستهدسته از اين در بآندر ميرفتند . گاهى نيز كردى يا سربازى را دستگير نموده كشانكشان بيرون ميآوردند كه مىكشتند يا نگاه ميداشتند .
هكماواريان با آنهمه زيان ديدگى از دولتيان ، در اينهنگام تا مىتوانستند كردان و سربازان را پنهان داشته بدست نمىدادند . از خود مجاهدان نيز ، بسيارى از كشتن جلو ميگرفتند ، خود سردار چند كس را از مرگ رها گردانيد . بلكه بگفته كتاب آبى دستگيرى را كه ميخواستند تيرباران كنند او خود را بميانه انداخت و نزديك بود آماج گلوله گردد .
سخن كوتاه كنم : پس از آن شكست و زيان اين فيروزى شكوه ديگرى داشت ، و اين زمان دهها هزار كس در هكماوار گرد آمده و بدينسان شادى مىنمودند ، و هكماواريان كه از بيرون رفتن دولتيان تاراجديدگى را فراموش كرده خشنود مىبودند ، از هر سو خروشهاى شادى برميخاست . من نيز كه خانه خودمان را از تاراج نگه داشته و كنون اين پيروزى مشروطه را ميديدم از هربار خشنود و خرسند مىبودم . ولى ناگهان پيشامدى جهانرا در برابر چشم تار و ديدههايم اشكبار گردانيد .
چگونگى را با كوتاهى مىآورم : حاجى ميرمحسن آقا كه امروز بجلو هكماواريان افتاده به پيشواز صمد خان رفته و قربانى زير پايش بريده بودند اين يك گناه بزرگى از او شمرده ميشد . نايب يوسف كه چنان كه گفتهايم گذشته از دشمن كهن شيخى و متشرع ، خودش و داييش حاجى محمود دشمنى سختى با خانواده ما مىداشتند ، اين فرصت را از دست نداده بكينهجويى برخاستند . بويژه كه در جنگهاى امروزى مشهدى عباس برادر بزرگتر نايب يوسف كه از مجاهدان بشمار ميرفت كشته شده بود .
در اين هنگام كه انبوه آزاديخواهان بهكماوار ريخته آن شور و خروش در ميان مىبود نايب يوسف ، بسرخود يا با پرگى از سردار ، با چند تن از تفنگداران بسرخانه حاجى ميرمحسن آقا ريختند . من ميان حياط خودمان ايستاده بودم ، و مجاهدان و مردم كه دستهدسته بدرون مىآمدند ، و از آنكه خانه ما بتاراج نرفته در شگفت شده پرسشها ميكردند ، ناگهان آواز شليك از آنخانه برخاست . چند تير پياپى دررفت و پشت سر آن فريادى بلند گرديد . من چگونگى را دانستم و بيتابانه اشك از چشمهايم سرازير گرديد و بسيار گريستم . پس از مرگ پدرم دومين بار بود كه رشته تاب را از دست داده خود را بدامن گريه مىانداختم . پس از ديرى آگاهى آمد كسى كشته نشده . حاجى مير محسن آقا را دستگير كرده بردهاند . تازه ميخواستم آرام گيرم كه آگاهى اندوهآور ديگرى رسيد : مادر عباس كه براى سركشى به خانه تاراج شده خودشان رفته بود ، با
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 864
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٨٦٤