تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
گردانيده يك قانون بسيار بىارجى بيرون دهند ، و يا دوتيرگى بميان انداخته بهانه بدست دولت اندازند . اين بود بخروش و ناخشنودى برخاسته چنين ميگفتند : « مگر ملت قانون مذهبى و عبادات از دولت ميخواهد كه محتاج مباحثات علمى باشد . ما قانون اساسى سلطنتى مشروطه‌اى را كه در ميان تمام دولتهاى مشروطه مجريست ميخواهم . قانون شرع را در هزار و سيصد و اند سال پيش پيغمبر ما آورده و در دست داريم . . » اين سخنانى بود كه از سردستگان مىتراويد و با زبان واعظان بمردم گفته ميشد اين معنايش بكنار نهادن « شريعت » ميبود . ولى واعظان و يا بسيارى از ديگران اين را نمىفهميدند و نافهميده به زبان ميآوردند . اينان بمشروطه و قانون دلبستگى پيدا كرده آن را ميخواستند . ولى از شريعت نيز چشم نپوشيده بودند . اما پيشنمازان كه اين زمان با مشروطه‌خواهان همراهى مينمودند و تلگراف براى طلبيدن قانون اساسى بتهران ميفرستادند ، بيشتر ايشان معنى مشروطه را نميفهميدند و دلبستگى هم به آن نميداشتند . چون اين زمان حاجى ميرزا حسن و ديگر مجتهدان از ميان رفته و ميدان براى اينان باز شده بود از آن خشنود ميبودند ، و همين كه رو آوردن مردم را بسوى خود ميديدند بسيار شادمان ميگرديدند و هرچه آنان ميخواستند به كار مى - بستند . آن تلگرافها را آزاديخواهان مينوشتند و اينان بىآنكه معنى درست مشروطه و قانون اساسى را بدانند ، تنها بپاس آنكه در ردهء علما شمرده شوند آن را مهر ميكردند . امروز شادروان ثقة الاسلام نيز بتلگرافخانه آمد ، و او نيز سخنانى بدينسان گفت . « مقصود از قانون اختراع شرع تازه‌اى نيست . قانون شريعت محمديه منسوخ نميشود و جز حجج الاسلام و علماى اعلام كسى حق ندارد در آن باب دخالت كند ، در اين باب قانون نوشته نخواهد شد . احكام شرعيه همانست كه هست و تا انقراض عالم مستمر خواهد شد . آنچه ملت ميخواهد و وكلاى ملت در تحت نظارت حجج الاسلام تهران ميخواهند براى آن قانونى گزارند قانون سياسى و ملكى است . از قبيل تعيين حقوق سلطنت و تشخيص حدود حكام و قرار دولت با دول خارجه و منع تقلبات و تعديات و حفظ حقوق تبعه ايران و ماليات و غيره كه در اين باب حجج الاسلام تهران نيز با علما و وكلاى اطراف سعى بليغ دارند كه اگر در اين باب نيز امرى راجع بشريعت مطهره باشد با شريعت تطبيق نمايند . . . » اين با آنچه انديشه پيشروان آزادى ، بويژه اروپا ديدگان ايشان ، ميبود جدايى ميداشت . اين همانست كه گفتيم آخوند خراسانى و حاجى شيخ مازندرانى ميگفتند . نيز گفتيم كه اينان از معنى درست مشروطه و از ناسازگارى كه با آن « شريعت » خواستى داشت آگاه نميبودند . سالها در ايران يك « حكومت عرفى » و يك « شريعت » باهم بوده و دو دستگاه با هم بسر برده بود . اينان مشروطه را بجاى « حكومت عرفى » گزارده و چنين ميپنداشتند