تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
مسجدها بمنبر ميرفتند و بمردم سخن ميگفتند . اين كار پيشرفت بسيارى كرد . بويژه از آن ميرزا حسين كه خود دستگاهى گرديد . اينمرد با آواز رسا و گيرا شعرهاى شورانگيز ، از فارسى و تركى خواندى و سخنان هناينده گفتى و دلها را بتكان آوردى . مردم به او رو آوردند و مسجد ميرزا مهدى با آن بزرگى سراسر پر شدى و كسانى هم در دالان دم در سراپا ايستادندى . تا ديرى تنها اين سه تن ميبودند . ولى سپس شادروانان ميرزا على ويجويه‌اى و حاجى شيخ على اصغر ليلاوايى نيز به اين كار برخاستند و آنان نيز از شمار « واعظان - مشروطه » گرديدند . نيز من ملا محرم نامى را به ياد ميدارم كه او نيز بمنبر ميرفت و سخنانى را از مشروطه و آزادى ميگفت . ولى همپايه اينان نميبود و چندين شناخته نگرديد . اينان سخن از قانون ، و از برابرى ، و از همدستى و مانند اينها را ندندى ، و نويدها بمردم درباره آينده دادندى ، و بيشتر براى گفته‌هاى خود گواه از قرآن و حديث آوردندى . معنى مشروطه و نتيجه‌هاى آن را ، بدانسان كه اروپاييان مىشناختند كمتر ميدانستند ، و از سياست و از رفتاريكه با همسايگان بايستى داشت كمتر آگاه ميبودند . ولى بارها از ناتوانى كشور سخن بميان آورده و شكست فتحعليشاه و از دست دادن قفقاز و داستانهاى مانند آن را ياد كرده دلها را سهانيدندى ، و مردم را بگرفتن تفنگ و آموختن تيراندازى و سپاهيگرى برانگيختندى . اين خواست همگى پيشروان ميبود و مردم چون سهيده و خود آرزومند كوشش و جانفشانى در راه كشور ميايستادند ، همين كه سخنگويان بسخنانى در آن زمينه پرداختند بتكان آمدند و كسان بسيارى از بازاريان و - ديگران تفنگ و فشنگ خريدند ، و روزهاى آدينه در بيرونهاى شهر گرد ميآمدند و تيراندازى مينمودند و يا باسب‌دوانى ميپرداختند . به اين كار از زمستان آغاز كرده بودند . ولى چون بهار آمد بيشتر به آن كوشيدند ، و از گردشها و خوشيها بسيار كاسته و به اين كار افزودند . هكماوار كه خاندان ما در آنجا مىنشست يكى از گردشگاههاى تبريز است . نوبهاران كه سبزه از زمين رويد و درختان انبوه بادام از شكوفه رخت سفيد پوشد ، فرسخ در فرسخ زمين همه سبز و شاداب و هوا همه پر از گل و شكوفه گردد . در سالهاى پيشين ، در بهار ، روزهاى آدينه مردم شهر دسته‌بدسته باينجا رو آوردندى و در باغها پراكنده گرديده و بخوشى و شادى پرداختندى ، و از هر سو هياهو و آواز بلند بودى ، و در اين ميان فراشان دربارى در اينجا و آنجا مست گرديده و بدمستيها كردندى و فرياد و آشوب بر - انگيختندى . ولى در اين بهار ، من نيك به ياد ميدارم كه جز دسته‌هاى اندكى در اين باغها ديده نميشدند و اينان نيز ، اگر بنزديكشان رفتمى و گوش داديمى ديديمى بيش از همه سخن از كشور و پيشرفت آن مىرانند . ديگر نه فراشى پيداست و نه كسى را ياراى بدمستى مىباشد .