تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
نويسندهء تاريخ بيدارى فرستاده ما نيز همانرا در اينجا ميآوريم . چنين مينويسد : يك روز محمد على ميرزا كه آن ايام تازه وليعهد شده بود بنده را خواسته تلگرافى از مرحوم ميرزا على اصغر خان امين السلطان نمود كه سه نفر مقصر از اسلامبول مىآورند سى نفر سوار بفرستيد در آواجق چالدران كه سرحد ايران و عثمانى است مقصرين را تحويل گرفته به تبريز بياورند بنده هم رستم خان قراجه داغى را با سى سوار روانه نموده رستمخان قريب يك ماه در سرحد معطل شده از حضرات خبرى نشد مشار اليه بدون اجازه به تبريز مراجعت نمود . محمد على ميرزا تلگرافى بطهران كرد كه رستمخان يك ماه در سرحد معطل و چون از حضرات خبرى نشده مراجعت به تبريز كرده است . از تهران جواب دادند كه مقصرين اين روزها بسرحد وارد ميشوند معجلا رستم - خان را بسرحد مراجعت دهيد مجددا رستم خان را روانه كرديم بنده هم نميدانستم كه اين مقصرين كيها هستند و تقصيرشان چيست . دو سه دفعه هم از محمد عليميرزا تحقيق كردم گفت منهم نميدانم ولى محققا ميدانسته چون از بنده ظنين بوده نميخواست بگويد و از اينجا سوءظن او كه حسن ظن بوده معلوم مىشود حضرات را كه وارد مرند دو منزلى تبريز نمودند محض احتياط كه مبادا اسباب فرار يا استخلاص آنها فراهم بيايد اسكندر خان فتح السلطان كشيك‌چى باشى خود را هم با جمعى سوار بمرند فرستاد كه در معيت رستمخان باهم باشند . همچنين چون بنده نايب الحكومه بودم و اختيار محبوسين انبار دولتى را داشتم حضرات را به من نداد . خود محمد على ميرزا خانه‌اى در محلهء ششكلان داشت به جهت ناتمامى تعميرات عمارت دولتى در همان عمارت و خانهء مخصوص خود مىنشست شبانه بدون اطلاع بنده حضرات را وارد نموده و در خانهء اختصاصى خود حبس نمود كه بنده هم نتوانستم آنها را ملاقات و از حال آن بيچاره‌ها مطلع شوم . در اين بين از پاره‌اى جاها تحقيقات لازمه را نموده و در صدد استخلاص آنها برآمدم حتى بيكى از قراولها ده تومان داده قلمدان و كاغذى بحضرات رساندم كه از محبس بمرحوم ميرزا آقاى مجتهد پسر مرحوم حاجى ميرزا جواد آقا و ساير علماء كاغذ التجاء نوشته و استخلاص خود را بخواهند و آنها هم بعلماء كاغذ نوشته توسط همان قراول كاغذها بعلماء رسيد بنده هم خيلى طالب و مايل بودم كه با حضرات ملاقاتى كنم يك روز وقت غروب نميدانم براى چه كارى از دار الحكومه به خانه محمد على ميرزا رفته ديدم تنها در اطاق كتابى ميخواند به بنده هم اجازه جلوس داده گفت اين كتاب را يكى از اين سه نفر محبوس كه اسمش ميرزا حسنخان است براى ايران قانون نوشته كتاب را داد دست بنده من هم چند سطرى خوانده بعد گفت شما اين محبوسين را نديده‌ايد جان من امشب بمحبس رفته آنها را استنطاق كنيد گفتم به اين شرط ميروم كه يكنفر با من بيايد خودتان هم در پشت در ايستاده هرچه صحبت ميكنم بشنويد قبول كرد محمد على ميرزا و بنده و اسكندر خان