نظم :
سه كس را شنودم كه غيبت رواست * وزين درگذشتى چهارم خطاست
يكى پادشاه ملامت پسند * كز و بر دل خلق آيد گزند « 1 »
اگر شرح كردار جفاكارى كردمى تسويد « 2 » جداگانه بايستى . شرح احوال رشيد سلطان در « تاريخ اصل » خواهد آمد ان شاء الله ، تكرار آن خوش آينده نبود .
بالجمله در خلال اين احوال ، كوچ بنده را كه عمهء رشيد سلطان بود لطف نمود كه اخراج كرده و ارسال داشته ، اسكندر سلطان همراه ساخته . كرم ديگر آنكه غارت و تاراج نكردهاند ، بدانچه حاضر وقت بود مرسل داشتهاند . در ضيق احوال و تنگى حال كوچ در بدخشان رسيد . از مواشى خيلى در حواشى متعلقان همراه بود ، قريب ده كس نيز خانه كوچ كرده مع تردب به مروت رشيدى رسيد . « 3 » 995
آن زمستان در بدخشان « 4 » گذرانيده تابستان به كابل آمده شد . متعاقب متعلقانم ، حرم محترم خان كه عمّزادهاش بود زينب سلطانخانيم را مع فرزندانش ابراهيم سلطان كه احب اولاد خان بود و محسن سلطان و محمد يوسف سلطان ، همه را اخراج كرده فرستاد . اين جمع در كابل جمع شدند .
و بنده به هندوستان آمدم . چون به لاهور رسيدم كامران ميرزا ابن بابر پادشاه در لاهور بود . مورد 996 مرا به اعزاز و اكرام هرچه اشد تلقى فرمود ، نهايت مراحم خسروانه به حالم مرعى داشت . از چنان وحشتى و وحشتى با چنين عزت و حرمتى رسيدم . اين چند بيت از بوستان مناسب حال بود ، ثبت افتاد .
حكايت منظومه 997
كسى ديد صحراى محشر به خواب * مس تفته روى زمين ز آفتاب ( 327 ر )
همى بر فلك شد ز مردم خروش * دماغ از تفش « 5 » مىبرآمد به جوش
يكى شخص از اين جمله در سايهاى * به گردن بر از خلد « 6 » پيرايهاى
هامش
( 1 ) . نگ : - تركى شرط عهد . . . گزند .
( 2 ) . نگ : فصل .
( 3 ) . نگ : بدخشان رسيد قريب ده كس نيز مع تردب به مروت رشيدى رسيد كه تمام مواشى خود را همراه داشتند .
( 4 ) . نگ : + در آسايش كامل .
( 5 ) . نب : دماغ ز نفس .
( 6 ) . نب : حلّه .