استقبال 278 مير « 1 » آمدند . مير خلعت « 2 » حيات پير محمد برلاس از وى خلع كرده به كاشغر درآمد ، عدل و داد كرد ، رعايا را نواخت و متغلبه را گداخت . « 3 » بيست و چهار سال حكومت با سزا كرد و آبادانى مملكت به حدى رسيد كه تا اين زمان از وى مىگويند و مير در اين مدت ، سامان ملك و زراعت و كفايت « 4 » مواشى و مراعت را به حدى كرد كه از مير ، « 5 » سه پسر « 6 » و دو دختر ماند . در سهم يك پسر كه محمد حيدر ميرزا كه جد بنده است ، صد و هشت هزار « 7 » گوسپند رسيد .
بنده از خواجه فخر الدين ارتوجى « 8 » كه مرد تجارت مآب تقوى انتساب « 9 » و مقبول ( 49 پ ) القول بود ، استماع دارم كه گفت ، « 10 » مير هر زمستان سه ماه شكار مىكرد . در آن شكارها به غير از سپاهى به كس تكليفى نبود . از سپاهى هم آنقدر كه در سر كار ميرى قونالغه 279 توانند داد ، همراه مىكردند . در اين سه ماه ، هر كس را آرد و گوشت در هر منزل از ميرى مىدادند . روزى بود كه پانصد گوسپند خرج شدى ، فراخور آن ، آرد و جو « 11 » و كاه به كار مىرفت . بعضى سال سه هزار كس در ملازمت مىبودند كه همه را از اميرى قونالغه مىرسيد . مردم قرايات « 12 » 280 نزول امير را در قريه خود به آرزو « 13 » مىطلبيدند . چون لشكر نزديك كند « 14 » از فواضل « 15 » قونالغه به ايشان نيز فايدهها مىرسيد « 16 » . خواجه فخر الدين گفت كه يك بار كه « 17 » در ده ما كه « 18 » ارتوج 281 است ، نزول فرموده بود ، مير « 19 » شكار « 20 » كه خاصه مير بود ، آرد آورده « 21 » به ضعيفهء به وعدهء اجرت نان فرموده است كه پزد كه چون ضعيفه نان پخته است ، از شش نان ، يك نان گرفته به رسم اجرت . مير شكار « 22 » گفته كه هيزم و نمك و آرد همه از من ، به اين مقدار خدمت كه به من
هامش
( 1 ) . نت : + بر .
( 2 ) . نگ : بسته به امير تحويل دادند . مير خلعت .
( 3 ) . نگ : - رعايا . . . گداخت .
( 4 ) . نت : + و .
( 5 ) . نگ : كه پس از مرگ مير .
( 6 ) . نت : + بود .
( 7 ) . نگ : 180000 .
( 8 ) . نگ : - ارتوجى .
( 9 ) . نگ : - تقوى انتساب .
( 10 ) . نت : + كه .
( 11 ) . نت : فراخور اين جو و آرد .
( 12 ) . نت : قريات .
( 13 ) . نت : آرزوى .
( 14 ) . نت : - كند .
( 15 ) . نت : قواصل .
( 16 ) . نت : رسيد .
( 17 ) . نب ، نت : كى .
( 18 ) . نت : - كه .
( 19 ) . نب : شير .
( 20 ) . نب : مكار .
( 21 ) . نت : آورد .
( 22 ) . نگ : اما وقتى ضعيفه قرصهاى نان را آورد ميرشكار از دادن يكى از آنها به وى خوددارى كرده و .