نظم :
همه جامه كرده سياه و كبود * ز خون دل از چشمها رانده رود
همه بر سر از غصه افشانده خاك * چو جامه همه سينهها كرده چاك
به 188 رسم استقبال مبادرت نمودند و مجموع خلايق همه سرها برهنه ساخته و پلاسها و نمدهاى سياه در گردن انداخته از شهر بيرون [ آمده ] و از گريه در موج خون آمدند . خروش و ولوله ،
نظم : « 1 »
دريغ آن جهانگير با دين و داد * كه شد همچو گل در جوانى بباد
از ايوان كيوان گذرانيده و صداى نوحهء ،
دريغ آن چنان خسرو كامكار * كه رفت و سرآمد برو روزگار
به گوش شحنه طرازان گنبد گردان رسانيده و « 2 » حضرت صاحبقران را از مشاهده آن حال آنچه به گواهى ضمير الهامپذير گمان مىبرد ، به يقين پيوست .
نظم : « 3 »
چو آگه شد از مرگ فرزند شاه * جهان بر جهانبين او شد سياه
دو رخساره پر اشك و تن سوگوار * دژم كرده بر خويشتن روزگار
تا سر مملكت از فرّ قدوم حضرت صاحبقران گلشن بهجت و سراى سور و سرور بايستى ، از هواى آن واقعه جانگداز دلسوز محل ماتم و انجمن شيون گشت .
نظم : « 4 »
به ماتم نشستند يكسر سپاه * همه جامهاشان كبود و سياه 189
سر سركشان گشت بر تيره خاك * همه ديده پر خون دل چاك چاك
همه « 5 » انجمن زار و گريان شدند * چو بر آتش تيره بريان شدند
حضرت صاحبقران از اين واقعه به حكم « اولادنا اكبادنا » « 6 » 190 به غايت محزون و كوفته خاطر شد ، اما چون راى عالى محيط بانگ فناى هر مملكتى از قبيل واجبات است
هامش
( 1 ) . نگ : - خروش و ولوله نظم .
( 2 ) . نگ : - از ايوان كيوان . . . رسانيده و .
( 3 ) . نگ : - نظم .
( 4 ) . نگ : - نظم .
( 5 ) . نگ : - همه .
( 6 ) . نگ : - به حكم . . . اكبادنا .